2 شعر جانسوز درباره حضرت فاطمه زهرا(س) ازحاج علی انسانی،



اظهار درد دل به زبان آشنا نشد
دل شد ز خون لبالب و این غنچه وا نشد

آن جا از آن زمان که جدا از تنم شده است
یکدم سر من از سر زانو جدا نشد

با آنکه دست دشمن دون بازویم شکست
دیدی که دامن تو ز دستم رها نشد


شرمنده ام ، حمایت من بی نتیجه ماند
دستم شکست و بند ز دست تو وا نشد

بسیار دیده اند که پیران خمیده اند
اما یکی چو من به جوانی دو تا نشد

از ما کسی سراغ ندارد غریب تر
در این میانه درد ز پهلو جدا نشد

*************************

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند


از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند

از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند

گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند

در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند

گردون، که خود کمان شده با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند

این آبشار نیست که ریزد که چشم کوه
بر چهره‌ خزانی من گریه می‌کند

فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند


3شعر  زیبا وجانسوز درباره حضرت فاطمه زهرا(س) از حاج غاتمرضا سازگار از سایت نخل میثم



سلام ای ذکر خاص حق ثنایت
درود ای گفته احمد من فدایت
تو فرقانی تو یاسینی تو طاها تو
تو زهرایی تو زهرایی تو زهرا
تو حبل محکم حبل المتینی
امید رحمه للعالمینی
تو بسم الله سماواتت کتابند
تو خورشیدی و عالم آفتابند
جنان یک ذره از دامان باغت
جهان یک شعله از نور چراغت
ملک موج لطیفی از نگاهت
فلک گرد حقیر از گرد راهت
حیات عشق از خون حسینت
بلندی خاکبوس زینبینت
شرافت مستمند صبح خیزت
حیا تصویری از ظلّ کنیزت
نیایش سائل بیت گلینت
دعا را سجده بر خاک زمینت
مزار مخفی ات مخفی است در دل
سبک مغزان تو را خوانند در گل
کرامت حسنی از قصر بلندت
سخاوت تا قیامت مستمندت
امامان آبرومند جلالت
امیر مؤمنان محو کمالت
پیمبر عاشق راز و نیازت
خدا فخریه دارد بر نمازت
بهشت قرب احمد سینه توست
ضمیر خلق در آیینه توست
مکان عبد ذلیلی در ره توست
زمان مرهون عمر کوته توست
همه دشت کویرند و تو گلشن
همه شام سیه تو صبح روشن
همه سوز درونند و تو داغی
همه تاریکی اند و تو چراغی
همه جسم ضعیفند و تو جانی
همه قطره تو  بحر بیکرانی
تو دریا کشتی ات دل های آگاه
تو کوثر ساقی فیضت ید الله
ملک یا حور یا آدم که هستی
که می داند که هستی یا چه هستی
جهان از رازها بس پرده انداخت
سر مویی تو را نشناخت نشناخت
تو سر ناشناس انبیایی
تو آن  عبدی که سر تا پا خدایی
تو استاد و جهان دانشگه توست
تو قرآن و علی بسم الله توست
الا ای مام باب آفرینش
همه ذریه ات ارباب بینش
تو چونان دختی ای دادار منظر
که باب خلقتت فرمود مادر
تمام آفرینش پای بستت
پیمبر خم شد و بوسید دستت
گنهکاران چو رو در محشر آرند
همه چشم شفاعت بر تو دارند
به جز باب عنایاتت دری نیست
تو گر نایی به محشر محشری نیست
اگر گیرد کسی از خلق دستی
تو هستی و تو هستی و تو هستی
به محشر ناقه ات چون پا گذارد
سحاب رحمت از هر سو ببارد
عقوبت در نگاهت سایبانی
شفاعت ناقه ات را ساربانی
به محشر از فراز چرخ گردون
ندا خیزد که این الفاطمیون
همه حوران به استقبال خیزند
برات عفو پیش پات ریزند
شود تا نازنین قلب تو خرسند
ببخشند و ببخشندو ببشخند
چنان گردد که از فرمان دادار
بگردد عفو دنبال گنه کار
بهشت خویش را تا در گشاید
خدا را هم شفیعی چون تو باید
تو سر تا پا بهشت مصطفایی
تو جانان علی مرتضایی
سرایت جنت ای خاکم بدیده
بهشت و شعله آتش که دیده
که دیده حور در آتش بسوزد
که دیده باغ جنت بر فروزد
چه گویم با که گویم منطقم لال
که قرآن شد به بیت وحی پامال
چه نیکو  با تو هم دردی نمودند
که با آتش در بیتت گشودند
عدو حق ذو القربی ادا کرد
ز قرآن قل هو الله را جدا کرد
گمانم مرتضی شد کشته آن روز
که بشنید از تو آن فریاد آن روز
از آن اعدا تو را حرمت شکستند
که یارانت همه خامش نشستند
در اینجا بسته نطق(میثم)توست
سخن کوچکتر از شرح غم توست

*************************



از لاله زار توحید آتش زبانه می زد
گل گشته بود پرپر بلبل ترانه می زد

در گلشن ولایت یک نو شکفته گل بود
گر می گذاشت گلچین آن گل جوانه می زد

من ایستاده بودم دیدم که مادرم را
قاتل گهی به کوچه گاهی بخانه می زد

گاهی به پشت و پهلو گاهی به دست و بازو
گاهی به چشم و صورت گاهی به شانه می زد

گردیده بود قنفذ هم دست با مغیره
او با غلاف شمشیر این تازیانه می زد

وقتی که باغ می سوخت صیاد بی مروت
مرغ شکسته پر را در آشیانه می زد

با چشم خویش دیدم جان دادن پدر را
از ناله ای که مادر در آستانه می زد

این روزها که میدید موی مرا پریشان
با اشک دیده می شست با دست، شانه می زد

هنگام شرح این غم از قلب زار (میثم)
مانند خانۀ ما آتش زبانه می زد

*********************************

اگر ز پا نشستم اگر شکسته دستم

عالم همه بدانند من یار حیدر استم
 
ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

به محسن شهیدم بود علی امیدم
کـه زیر تازیانه به جز علی ندیدم

ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

اگر چه بین مردم بی‌یار و بی معینی
بــرای مــن علی جان امیر مؤمنینی

ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

به سوز سینه تو به اشک دیده تو
خدا کند که بـاشم اول شهیده تو
 
ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

در یاری تـو باکی از جان و سر ندارم
صد بار اگر بمیرم دست از تو برندارم

ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

درس ولایت مـن خـط سعـادت من
این تازیانه خوردن باشد شهادت من
 
ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت

مـن کوثــر تــو بـودم یک آیه‌ام جدا شد
وقتی لگد به در خورد محسن من فدا شد
 
ای صاحب ولایت زهرا شود فدایت
 
**********************

زمن مپرس که عمری چه کار می کردم/ از حاج غاتمرضا سازگاز (میثم)


زمن مپرس که عمری چه کار می کردم
گنه به محضر پروردگار می کردم

بیا و آبرویم را بخر که بین همه
به دوستیِّ شما افتخار می کردم

چو شمع سوخته در محفل محبّت تو
سرشک دیده ی خود را نثار می کردم

یه یاد گلشن روی تو فصل هر پاییز
خزانِ باغ دلم را بهار می کردم

طلوع ماه محرّم غم نهانم را
به جامه ی سهم آشکار می کردم

برای سجده زدوران خردسالی خویش
همیشه خاک تو را اختیار می کردم

زکودکی چو نگاهم به آب می افتاد
سلامت از جگر داغ دار می کردم

اگر حرام نبود ای شهید ماه حرام
به یاد تشنگی ات انتحار می کردم

چو کودکی که به سوی پدر پناه برد
به دامن تو زدوزخ فرار می کردم

به شوق دیدن ماه رخت به بستر مرگ
همیشه آرزوی احتضار می کردم

از آن تخلّص خود را نهاده ام «میثم»
که وصف منقبت هشت و چار می کردم


صدف چشم من از داغ تو گوهر بارست /از ژولیده نیشابوری

صدف چشم من از داغ تو گوهر بارست

 چه کنم؟! کار علی بی تو به عالم، زارست!

اشتیاق تو مرا می‏کشد از خانه برون

 ور نه از خانه برون آمدنم، دشوارست!

موقع آمد و شد، فاطمه جان! می‏بینم

 دیده‏ی زینب تو مات در و دیوارست!

به گواهی شب و، زمزمه‏ی مرغ سحر

 اهل یثرب همه خوابند و، علی بیدارست

روز در خانه، پرستار حسین و حسنم

 کمکم کن! که نگهداری شان دشوارست!

یاد آن روز که با زینب تو می‏گفتم:

 دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمارست!

چاه داند که به من، عمر چه ِسان می‏گذرد

 قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیارست

بشنو از شاعر (ژولیده)، تو راز دل من

 صدف چشم من از داغ تو، گوهر بارست

زبانحال حضرت فاطمه زهرا(س) با امیرالمومنین علی (ع)  سروده حسن بیات لو

دیگر کنار بستر من دیده تر مکن

درد دل غریب مرا بیشتر نکن

وقتی که من به روی تو در باز می کنم

این قدر بر زمین زخجالت نظر مکن

هنگام غسل دادن و دفنم فقط علی

یک تن زدشمنان خودت را خبر مکن

اصلا چرا تو این همه غمگین نشسته ای

زانو بغل مگیر مرا خون جگر مکن

با زینبم وصیت من شد که بعد از این

از کوچه های تنگ مدینه گذر مکن

بانوی خانه ی توام و کار می کنم

پرسش از این خمیدگی و این کمر مکن

در کوچه هم مغیره به تو  خنده می کند

از کوچه ای که می گذرد او گذر مکن

راحت برو به بستر خود خواب ناز کن

شبها کنار بستر من دیده تر مکن

سروده حسن بیات لو

درباره حضرت فاطمه زهرا (س) ازمحمد علی مجاهدی (پروانه)


ندارد کودکی طاقت که نیلی
ز سیلی صورت مادر ببیند

هزاران بار اجل بر مرد خوشتر
که سیلی خوردن همسر ببیند

چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند

مگو رو کرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند

تواند آنکه مولا بی نگاهی
رخ محبوبه داور ببیند

خسوف مه کسوف آفتابست
نخواهد خصم بد اختر ببیند

مبادا باغبانی در بهاران
خزان نخل بار آور ببیند

مبادا در بهار زندگانی
که نخلی چیده برگ و بر ببیند

مبادا عندلیبی لانه خویش
ز برق فتنه در آذر ببیند

وز آن جانسوزتر احوال مرغی است
که جای لانه، خاکستر ببیند

میان شعله در از درد نالید
که یا رب قاتلش کیفر ببیند

ولی از روی مولا شرم دارد
که مسمارش بخون اندر ببیند

مبادا خواهری، غلطیده در خون
برادر را به پشت در ببیند

مبادا نو گلی گلبرگ خود را
به دست باد یغما گر ببیند

مبادا مادری در بستر مرگ
رخ اطفال غم پرور ببیند

مبادا مادری را، دختر خُرد
بوقت مرگ در بستر ببیند

خدا را فضه زینب را صدا کن
مبادا پهلوی مادر ببیند

ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم تر ببیند

چه جانسوز است و جانفرسا خدایا
که داغ مادری دختر ببیند

چه باشد حال غواصی که ناگاه
صدف را خالی از گهر ببیند

چه حالی دارد آن مرغی که از جفت
بجا در لانه مشتی پر ببیند

چسان مولا از این پس خانه خویش
تهی از دخت پیغمبر ببیند

نهان کن چادر و سجاده اش را
مبادا زینب مضطر ببیند

برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند



http://www.yazahra.net

دیدی عم اوغلی علی بزم یاره گیتمه لیم/ ازحاج صمد قاسمپور

دیدی عم اوغلی علی بزم یاره گیتمه لیم

 حضور اقدس پروردگاره گیتمه لیم

 

دیدیم بو سوزلریله کونی یاندیروب یاخما

 دیدی اورک سوزی گلمز شماره گیتمه لیم

 

دیدیم ، سنیدون امیدیم ، چکوب بیر آه دیدی

 بو دردی یادیمه سالما دوباره گیتمه لیم

 

نه دویموشام بالالاردان نه ده علی سندن

 نه ایلیم کسیلیب راه چاره گیتمه لیم

 

مسافرم سفر اوستونده حالیمی پوزما

 سرشگ چشموی توکمه عذاره گیتمه لیم

 

چتیندی آیریلا سندن بو روح مجروحیم

 ولی چکور آپارور دلده یاره گیتمه لیم

 

دیدی گل اگلش عم اوغلی ایدیم وصیّتیمی

 چکیلمه بیر نچه لحظه کناره گیتمه لیم

 

بتولی آخر عمرونده گل حلال ایله

 فراق وقتیدی آیری دیاره گیتمه لیم

 

گیجه زمانی ویروب غسلومی کفن ایله

 غریبه لر کیمی تاپشور مزاره گیتمه لیم

 

غمیمده قویما سولا نوشکفته غنچه لریم

 خزان یلی توخونا لاله زاره گیتمه لیم

 

عم اوغلی غسلومی پیراهنیله ویر که گوزون

 ساتشماسین بو تن زخمداره گیتمه لیم

 

نه بی نشان اولی من تک نه سن کیمی مظلوم

 اولیدی افّ بیله روزگاره گیتمه لیم

 

اجل تری دوزولوب آنّینا آخوب گوزلر

 سوزون دینمدی قیلدی اشاره گیتمه لیم

دیدی اورک سوزونی یاره یار یومدی گوزون/ ازقاسمپور

دیدی اورک سوزونی یاره یار یومدی گوزون

 علی ده قویمادی صبر و قرار یومدی گوزون

 

او بزم رازده پروانه یاندی آغلادی شمع

 یتشدی باشه غم انتظار یومدی گوزون

 

نه قدر سسلدی زهرا عم اوغلوام گوزون آچ

 جواب گلمدی مظلوم وار یومدی گوزون

 

چاغوردی زینبی گل عمرومون چراغی سونور

 وصیّت ایلدی بی اختیار یومدی گوزون

 

اجل پیاله سی غم باده سیله مالامال

 دگوب مشامینه اولدی خمار یومدی گوزون

 

باخوب بالالارا حسرتله چکدی دلدن آه

 عذاره اشگینی قیلدی نثار یومدی گوزون

 

گوروب سولوب سارالان گللرین پریشان حال

 اولوب بو منظره دن اشگبار یومدی گوزون

 

حسین یانور حسن آغلور غریبه عالمدی

 باخوب دوزنمدی اول داغدار یومدی گوزون

 

خزان لهیبی گلوب سولدی فاطمی گللر

 پوزولدی رونق گلشن بهار یومدی گوزون

 

بسان شمع خموش اولدی لیک درد دلین

 اولونجه ایلدی آشکار یومدی گوزون

 

نماز آغلادی سجاده و دعا یاندی

 او دم که عاکفه ی روزگار یومدی گوزون

 

بیر عمر شمع کیمی یاندی تا خموش اولدی

 فروغ جان و دل هریار یومدی گوزون

 

عفاف و عصمت و تقوا اولوب شهید گوروب

 یگانه مظهر شان و وقار یومدی گوزون

سنیله فاطمه روح و روانی دفن ایدورم/ ازقاسمپور

سنیله فاطمه روح و روانی دفن ایدورم

 خدا بولور که دل مرتضانی دفن ایدورم

 

یات ای ولایتیمون خسته دل شهیده سی یات

 سنیله جوهر و عشق ولانی دفن ایدورم

 

بو سنسن اللریم اوستونده یاتمیسان زهرا

 و یا علیدی امام زمانی دفن ایدورم

 

منه جهاندا بو غمدن بیوک ملال اولماز

 گوزوم باخا باخا درّ گرانی دفن ایدورم

 

علی سزادی قویا داغ دل اورک باشینا

 بیر عالمین بویی داغ نهانی دفن ایدورم

 

گلون گورون آنازی زینبیم حسین و حسن

 گلون وداع ایلیون باغبانی دفن ایدورم

 

خدا بولور اورگیم دوزموری دیزیم گلمور

 ستاره سهلیدی بیر آسمانی دفن ایدورم

 

صبا پیمبره مندن یتور سلام دینه

 سنون امانتوی جاودانه دفن ایدورم

 

نه گل آچار نه چمن ، لاله نین چراغی سونر

 بهاره ذوق ویرن گلستانی دفن ایدورم

 

جهاندا جان جهانیم جهان جانیم سن

 سنیله بو گیجه جان و جهانی دفن ایدورم

 

نجه سولان یوزوی من قویوم تراب اوسته

 اینانمورام سنی من جاودانی دفن ایدورم

 

امید و عشق بهشت و جنان روحوم سان

 بهشتی روحومی عشق جنانی دفن ایدورم

 

تمام عالم امکانین آشناسینه باخ

 غریبه لر کیمی یوخ بیر نشانی دفن ایدورم

 

گیجه یارالی سنی قبره تاپشورام هیهات

 سنی مزاره قویوب مزتضانی دفن ایدورم

قلبم بدون عشق دلبر صفا ندارد /ازسیدحسن خوشزاد

قلبم بدون عشق دلبر صفا ندارد

جز خاک کوی جانان دردم دوا ندارد

گر نوکر حسینی ای یار بی ریا باش

این بزم بزم عشق است هرگز ریا ندارد

آقای من حسین است،مولای من حسین است

در پیش او تفاوت شه با گدا ندارد

بازیچه نیست نوحه بازی مگیر آن را

خوش گفته اند چوب مولا صدا ندارد

دستت نمی رسد گر بر آستان مولا

مشهد بیا که فرقی با کربلا ندارد

اینجا مکان عشق است در من زبان عشق است

دنیا چو بزم مولا دارالشفا ندارد

هرنوحه خوان که مدح نامردمان بخواند

او نوکر حسین نیست زیرا وفا ندارد

خوش زاد تا که زنده است مدح حسین  گوید

او در جهان پناهی غیر از رضا ندارد  


http://www.eshghe-ma-emam-reza.blogfa.com

مناجات با خدا /ازغلامرضا هادی اردبیلی


ای خدای خوب و دانا بازگشت این عبد نادان
خودگواهی  روسیاهم  دیگر از من  رو مگردان
سینه  پر غم  دیده  پر نم  شرمسار  و  دل شکسته
چهره  سایم  بر  سرایت  گشته ام   دیگر پشیمان
گشته سویت سمت و سویم
بی  تـو  من   بی   آبـرویم
 
رو مده  دیگر  خطا  را    رو بده  باز این گدا را
ای خدای خوب و خالق  در نکاهم بین خدا را
معصیت  را شستم  از دل  معرفت شد جاگزینش
با تـو  جویم   با  تو   بینم  ما  ورای   ما  سوا  را
گشته سویت سمت و سویم
بی  تـو  مـن  بی  آبـرویم
 
تو  خدای   خیر  مائی  بر سرای  دل  صفائی
تر برون از حد عقلی تو به هر  جای و صفائی
بر سر وصف تو  یارب عقل عاجز علم  حیران
من فقط لین جمله دانم تو خدائی تو خدائی
گشته سویت سمت و سویم
بی  تـو  مـن  بی  آبـرویم
 
با همه  طغیان  و عصیان بر در تو  رو  نمودم
از رخ  پر ژاله  گل  عطر  عشقت   بو  نمودم
گمرهی  دیگر  رها  شد  آمدم همراهیم کن
از در پاکت مرانم چون بدین در خو نمودم
گشته سویت سمت و سویم
بی  تـو  مـن  بی  آبـرویم
 
یوز قویوب درگاه پاکه حالی اولدوم حاله گلدیم
معصیت  چوخ  ایلمشدیم  دیله  آه  و  ناله  گلدیم
سایوه  گلدیم  دوباره  سایون  اولدی جان پناهیم
سندی قلبیم آخدی اشگیم یوزده ایتدیم ژاله گلدیم
سن گل خوش عطر بوسن
بنـدوه     سن     آبـروسن
 
سندی قلبیم اشگمیلن زنگ غفلت اولدی جاری
طالع اولدی نور رحمت اولدی باغ دل بهاری
معرفت تاپدی اسن دیل سینمی سینائی گوردوم
خیر گوردوم خیر بلدیم عشق یاری لطف یاری
سن گل خوش عطر بوسن
بنـدوه     سن     آبـروسن
 
 

 
http://huseinchilar.blogfa.com

زبانحال امام بر بالین حضرت ابوالفضل /شاعر: شهاب



قارداش دور ایاقه یالقوزام من
قویما منی تک اوغولسوزام من

آچ گـوزلریوی آمانـدی قارداش   
قارداش اؤلومی یاماندی قارداش
آرام دلیــم تالانــدی قـارداش  
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

ای عشــق مِنــاسینون فـداسی   
بیر مشک سویون ندور بهاسی
بیر بیلـه ویـروبلا اوخ یـاراسی   
قارادش دور ایاقه یالقوزام من

سن سیـز تؤکرم عذاره قانیاش    
من سندن ازل اولیدوم ایکاش
ای عترتیمـون پنــاهی قارداش   
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

تـا سـن واریـدون علـی عیالی 
  ائتمـزدی اسیــرلیقی خیـالی
سن سیز پوزولوب حـرم جلالی    
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

دوتمور دانیشام دلیم ابوالفضل   
نه نوعی گلوم دیله ابوالفضل
سن سیز بوکولوب بئلیم ابوالفضل   
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

غم چکمه کی یوخ آنان بوچولده   
وار حالیوه چوخ یانان بو چولده
دور ای منی تک قویان بو چولده   
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

بـو چولـده جهـاداکبر ائتدون    
جان تشنه وئـروب مرامه
یئتدون قویدون الیمی بئلیمده گئتدون     
قارداش دور ایاقه یالقوزام من

 کربلا زمزمه سی


 

درباره حضرت ابوالفضل العباس (ع) از حاج غلامرضا سازگار(میثم)

گویند فقیری به مدینه به دلی زار
آمد به در خانۀ عبّاس علمدار
زد بوسه بر آن درگه و استاد مؤدب
گفتا به ادب با پسر حیدر کرّار
کی صاحب این خانه یکی مرد فقیرم
بیمار و تهدیست و گرفتار و دل افکار
هر سال در این فصل از این خانه گرفتم
بر خرجی یکساله خود هدیه بسیار
گفتا به زنان امّ بنین مادر عبّاس
با سوز دل سوخته و دیدۀ خونبار
کز زیور و زر هر چه که دارید بیارید
بخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار
خود سائل هر سالۀ عبّاس من است این
عبّاس دل آزرده شود گر برود زار
دادند بدو زیور و زر آنچه که می بود
از لطف و کرم عترت پیغمبر مختار
سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتاد
بگذاشت ز غم گریه کنان چهره به دیوار
گفتند همه هستی این خانه همین بود
ای مرد عرب اشگ میفشان تو برخسار
آن سائل دلباخته با گریه چنین گفت
کی در همه جا بوده به خیل ضعفا یار
بر من در این خانه گدائی است بهانه
من عاشق عبّاسم، نه عاشق دینار
من آمده ام بازوی عبّاس ببوسم
من در پی گل روی نهادم سوی گلزار
هر سال زدم بوسه بر آن دست مبارک
هر بار شدم محور خ صاحب این دار
یک لحظه بگوئید که عبّاس بیاید
باشد که برم فیض از آن چهره دگر بار
ناگاه زنان شیونشان رفت به گردون
گفتند فروبند لب ای مرد گرفتار
ای عاشق دلسوخته ای محور خ دوست
ای سائل دلباخته ای طالب دیدار
دستی که زدی بوسه جدا گشت ز پیکر
ماهی که تو دیدی به زمین گشت نگونسار
آن دست کز او خرجی یکساله گرفتی
شد قطع ز تیغ ستم دشمن خونخوار
سر بر سر نی، دست جدا تن به روی خاک
لب تشنه، جگر سوخته، دل شعله ای از نار
این طایفه هستند در این خانه سیه پوش
این خانه بود در غم عبّاس عزادار
این مادر پیری که قدش گشته خمیده
سر تا به قدم سوخته چون شمع شب تار
این مادر دلسوختۀ چار شهید است
گردیده دو تا قامتش از ماتم آن چار
این مادر عبّاس همان امّ بنین است
دادند بنینش همه جان در ره دادار
سوگند به آن مادر و آن چار شهدش
بگذر ز گناه همه ای خالق غفّار
تا شیعه نگردیده هلاک از غم عبّاس
«میثم» تو عنان سخن خویش نگهدار

http://nakhlemeysam.ir

حضرت علی اصغر علیه السلام /از حبیب ا... چایچیان (حسان)

روز عاشورا که روز داغ بود
باغبان تنها میان باغ بود

باغ او گلهای رنگا رنگ داشت
با خزان بی مروت جنگ داشت

یورش باغ خزان بیداد کرد
کربلایش را حسین(ع) آبادکرد

وسف زهراء که از روز الست
با خدایش رشته میثاق بست

از برای حفظ دین وعدل وداد
هر چه بودش درکف اخلاص داد

جمله گلهایش ز کین پرپرشدند
میهمان حضرت داور شدند

شد چو تنها آن امیر ارجمند
 بانگ هل من ناصرش گشتی بلند

سینه پرسوز و ،دلی صد پاره داشت
 کودک شش ماهه در گواهره داشت

شیر خوارش از عطش بی تاب بود
خشک لب در انتظار آب بود

در کنار آب از جور یزید
 از عطش انگشت خود را می مکید

باغبان تا بانک غربت ساز کرد
نرگس شهلای خود را باز کرد

ناله اش روحی به سوز ساز داد
  با زبان کودکی آواز داد

ای پدر از بی سپاهی دم مزن
 زین سخن آتش برین عالم مزن

ای پدر آغوش خود را باز کن
 سوی میدان عزم رفتن ساز کن

ای یگانه غافله سالار عشق
اصغرت را برسر بازار عشق

چون مرا بردی بگو باصد خروش
گل فروشم،گل فروشم،گل فروش

دوست دارم همدم اکبر شوم
    از دم تیر خزان پرپرشوم

دوست دارم باخدا سودا کنم
پیروی از محسن زهراء کنم

دوست دارم محو جانانم کنی
در منای قرب قربانم کنی

حرمله کو تا بر آرد حاجتم
 کز عطش بی تاب گشته طاقتم

زاده شیرم بگو نخجیرکو
عاشق تیرم بگو آن تیر کو

تیر باید تا قدح نوشم کند
واندر آغوش تو بی گوشم کند


من حسین الهی از خود نیم
بس که شیدایم نمی دانم کیم

طبق فرمان الهی ای امام
ذبح را شش ماه می باید تمام

ای پدر وقت دگر گونی شده
سن من امروز قانونی شده

ای به عرش حی سبحان قائمه
 رو سفیدم کن به نزد فاطمه

من به خون خویش بازی می کنم
 نزد زهراء سرفرازی می کنم


 

حضرت علی اصغر علیه السلام /از غفاری اردبیلی

ای حسین نوکری بوشلامـا سنگری

اگنووه گی قاره یاپوش قانلی علمدن

یاده سال تشنه لب اوخلانان اصغری

ایستـه دوا درديـوه سقّـای حرمـدن

ای- الی قنداقینه باغلـی بالا لبّیک

ای- بالاسی قانینه غلطان آقا لبّیک


آنامیز ئورگدیب بیـزه پروانـهلیک


شمع وفایه گئجه گوندوز ویراروق پَر

بودی مستانهلیک بودی مردانهلیک

آديـوه قربـان اولا جانیـم علی اصغر

ای- بوغـازی پارچالانان صـود امـر آهو

ای- سودان ئوتری گئجه گوندوز مَلَر آهو


شـه گلگـون قبــا گتیـروب اصغری


ویردی نشان لشکره ئوز اللری اوسته

دیدی یاخشی باخون قـوریوب لبلری

سینمـون اوستـه ملیور شهپری بسته

کیم- بالامـا سـو ویـره جبران ایلرم من

سو- اونا محشر گونی احسان ایلرم من


سو ویرن اولمادی او سوسوز ماهیه

دگدی سه پراوخ بالانون بیچدی بوغازین


نه روا اوچ پَراوخ دگـه ششمـاهیه

گورمیـه بیچـاره دویونوجـاق ننـه نازین

ای- ننه سین درده سالان باب الحوائج

ای- آدی هـر یـرده اولان دیللره رایج


سوزولوب اوجونا علــی اصغـر قانـی

یاخـدی اَوَل صـورت زیباسینـه مولا


بوغازین ئوپمَسم دیدی چیخماز جانی

حیف اولا یوخـدی گله امدادیمه سقّا

ای- قولی تندن کسیلن هاردا قالوبسان

ای- سو کنارینده ئولن هاردا قالوبسان


بالامـون پیکـری بویانــوب قانینــه

قان توکولـور تپراقا پیکان یاراسیندان


آند اولا اصغرین یــارالـی جانینــه

فاطمـه عطـری گلور الان یاراسیندان

ای- منـی آواره قویـان تشنـه کبوتر

من- اولارام جانيوه قربان علی اصغر

کربلا زمزمه سی

غلام سیاه چهرۀ، امام حسین عليه السلام/ از ناعمی

من بیرقرا غلامم شاهلارشاهی شاهیمدی
دلبستهی امامم شاهلار شاهی شاهیمدی
ئولسمدهدیلیمدهازبرحُسیندی- دنیاوعقبادهرهبرحسیندی

گرچه سیزون گؤزوزده بیرعبد احقرم من
وار بیــرمقامیـم امّـا دنیایه ویرمرم من
فخریـم بـودور عزیز زهرایه نوکرم من
عبد نکو مرامم شاهلار شاهی شاهیمدی

شه مقدمینده نوکرخوشدورکی تپراقاولسون
الله دئیـن کمالـه دنیـاده مصـداق اولـسون
محشر گونونـده بلکه قاره ئوزی آغ اولسون
محتاج ذوالکرامم شاهلار شاهی شاهیمدی

ای قـوم بیوفایـان ای لشکـر شقــاوت
یوخ منده گر لیاقت شاهیمده وار شرافت
حقدن عنایت اولسا درک ایلرم شهـادت
مست صفای جامم شاهلار شاهی شاهیمدی

تنـدن فنـا لبـاسین عشقیله سویموشام من
مردانـه شـه یولوندا بو جانه دویموشام من
عهد اوسته نقدِ جانی بوچولده قویموشام من
سردادهی قیامم شاهلار شاهی شاهیمدی

شرم ائتمدوز قوناقـه چکـدوز ستمله شمشیر
عصرین امامیدور بو ای اهـل ظلـم و تـزویر
قلبوزده یـوخدی ایمان واردور دیلوزده تکبیر
مبهوت اهل شامم شاهلار شاهی شاهیمدی


كربلا زمزمه سي

دفن شهداء / از حاج غلامرضا سازگار(میثم)

بنی اسد متحیّر، ستاده‌اید همه

چرا به بحر تفکر فتاده‌اید همه

برای دفن شهیدان کربلا، زن و مرد

ز خانه سر به بیابان نهاده‌اید همه

کسی نبود که رو سوی این دیار نهد

خـدا تمـام شما را جـزای خیر دهد

بنی اسد نگرید این خجسته تنها را

ستارگان زمین، ماه انجمن‌ها را

نصیبتان شده قدر و سعادتی امروز

شما به خاک سپارید این بدن‌ها را

به هـر بدن که رسیدید احترام کنید

به زخم‌ نیزه و شمشیرها سلام کنید

بنی اسد تن انصار رو به‌ روی شماست

که دفن پیکرشان، جمله آرزوی شماست

کمک کنید در این سرزمین پیمبر را

نگاه مادر ما فاطمه به سوی شماست

اگـر شمـا، نشناسید این بدن‌ها را

معرّفی کنم، این پاره پاره تن‌ها را

بنی اسد همه رو سوی قتلگاه کنید

به پیکری که بوَد غرق خون نگاه کنید

به مصحفی که شده آیه‌آیه گریه کنید

ز آه خود، رخ خورشید را سیاه کنید

تنی کـه ریخته از هم چگونه بردارید

کمک کنید، که یک قطعه بوریا آرید

بنی اسد تن پاک برادرم اینجاست

که عضوعضو وجودش ز هم جداست جداست

هر آنکه دید ورا گفت این رسول خداست

کمک کنید که این جان سیدالشهداست

دل حسین نـه تنها گسسته از داغش

پس از پدر کمر من شکسته از داغش

بنی اسد نگهم بر دو شاخۀ یاس است

بر آن نشانه لب‌های سیّدالناس است

به احترام بگیرید هر دو را سردست

ادب‌کنیدکه این دست‌های عباس است

نه دست مانده به جسم مطهرش نه سری

خــدا بـه مـادرش ام البنین کند نظری

بنی اسد گل صدپاره‌ای، در این چمن است

شهید بی زرهی، پاره‌پاره پیرهن است

ادب کنید که این ماه سیزده ساله

پسرعموی عزیزم، سلالۀ حسن است

به تیر و نیزه تن پاره‌پاره‌اش سپر است

ز حلقه‌های زره، زخم‌هاش بیشتر است

بنی اسد بدنی پشت خیمه مدفون است

دل رباب و دل فاطمه بر او خون است

مزار اوست همان روی سینۀ پدرش

ز خون او گل روی حسین گلگون است

هنوز هست به سوی حسین دیدۀ او

سـلام «میثم» بــر حنجـر بریـدۀ او

قتلگاه / ازکلامی زنجانی

دولانور علی قیزی مقتلی قان ایچنده بیر بدن آختارور
یولون اوسته قافله لنگ اولوب باجی قارداشا كفن آختارور

الی باشدا دورت طرفه قاچور قییدور چوخور یره باش ورور
بو نه یردی دخت ابوتراب قدمین ترابه یواش ورور
یادینا او صحنه دوشوبدی كه هامی بیر یارالیه داش ورور
پوزولوبدی گلشن آرزو گُلی بلبل چمن آختارور

دیور ا... عزّت هماسینون ندن آشیانه سی قالمیوب
قولی باغلی قوشلارینون ایوی تالانوبدی لانه سی قالمیوب
سویولوب وجودی حسینیمون باشی یوخ نشانه سی قالمیوب
گورورم هرایه آنام گلوب اودا قانلی پیرهن آختارور

یورولوب اوتوردی یره دیدی آلوب عطرون اودلانورام حسین
بو قدر كه داش توكولوب بورا گئچه بولمورم یانورام حسین
بدنون نماسی پوزولسادا گینه من سنی تانورام حسین
منی سن چاغور یریوی باجون ایتیرور دوباره دن آختارور

حركت زمانی غم اهلینه یارانوبدی غصّه لی منظره
اوزینی چمنده هر عندلیب یتوروبدی بیر گل پرپره
آنالار سرود وداع اوخور بیری قاسمه بیری اكبره
ایله بول رباب ایتوروب اوزون الی باشدا سودامن آختارور

اسرای خسته ی نینوا هامی دلده آه و نوا گیدور
آنادی باشندا قرا گیدور باجیدی اوركده یارا گیدور
دوزولوب نظامه كجاوه لر شهدا قالور اسرا گیدور
دولودی اوركلری دردیلن ولی خلوتْ انجمن آختارور

گیدوری سكینه یواش یواش یوزینون اوزین یووا علقمه
دیه شرح حالینی مو به مو سویانندا صاحب پرچمه
عمو جان دور اللریوه فدا كمك ایله غصّه لی عمّه مه
چاغیرور هرایه بیبیم سنی گوزی یولدادی گلن آختارور

اولوب اهل بیته زمانه تار حرمون سونوبدی چراغلاری
بالا قیزلار ایستوری ناقیه مینه لیك تیترور ایاقلاری
كیمه میهمان گیدور ای خدا گوزی یاشلی كوفه قوناقلاری
گوره سن مدینه هایاندادور گوزی زینبون وطن آختارور

شام غریبان /ازکلامی زنجانی

امشب به آسمان حرم یک ستاره نیست

جز صبر بر بنات علی راه چاره نیست

دیشب علی اکبراذان گفت در حرم

امشب موذن نبوی در مناره نیست

دیشب رقیه در بر ارباب نشسته بود

امشب به گوش نازک او گوشواره نیست

دیشب کشید یر سر قاسم سریه دست

امشب یتیم خویش ببیند دوباره نیست

دیشب به خیمه بود ابوالفضل پاسدار

امشب نگاهبان حرم آن سواره نیست

دیشب ز شیر خواره خجل بود مادرش

امشب علی کجاست که در گاهواره نیست

دیشب رباب شیر به پستان خود نداشت

امشب که شیر هست چرا شیر خواره نیست

داغی گذاشت تیر فلک بردل رباب

در سینه مخفی است غمش آشکاره نیست

گوید به فکر آب نباش اصغرم بیا

این ما و این فرات کسی در کناره نیست

زینب کنار خیمه سوزان نشسته است

در منظرش به جز بدن پاره پاره نیست

مانده به گوش صوت حسینش که رفت و گفت

در راه عشق حاجت هیچ استخاره نیست

زهرا عزا به منزل خولی گرفته است

بهر شهید بهتر از این یادواره نیست

کنج و تنور و راس حسین خاک بر سرم

کردم اشاره ای مگر اهل اشاره نیست

مرغان کربلا به شهیدان گریستند

بس کن "کلامیا"دلت از سنگ خاره نیست

 

وداع آخر /از ژولیده نیشابوری


اگرخواهی کنون بینی وفای دخترخود را

بریز پا‌ی مرکب‌ای پدرافکن سرخود را


نهان ازچشم طفلان آمدم گیرم سر راهت

که گیری در بغل یک بار دیگر دختر خود را


اگر نازی کند دختر،خریدارش بود بابا

بزرگی کن ببوس این دختر کوچکتر خود را


مرا یک حرف باشد باتو آن‌هم از عطش مردم

برو در علقمه فرمان بده آب آور خود را


بگهواره نظر انداختم دیدم بود خالی

کجا بردی نیاوردی علی اصغر خود را


به دنبال مسافر آب می پاشند،کو ابی؟

کنم ناچار دنبالت روان اشک تر خود را


لبم از تشنگی خشک است وجوهر در صدایم نیست

برو در علقمه فرمان بده آب آور خود را


میان خیمه می دیدم گلویت عمه می بوسید

مگر آماده کردی بهر خنجر حنجر خود را


منبع:کتاب محرم تا اربعین

اعلامیه پیشوای آزادگان/شاعرهادی


کلیم عشق منم طور کربلای من است

 ذبیح عشق منم قتلگه منای من است

 

عصا بدست گرفتن نه در خورد جنگی است

 کنونکه پیر شدم نیزهام عصای من است

 

زبهر سلطنت حق نمودهایم قیام

 شعار نصر من الله بر لوای من است

 

نوا و نغمة ان لم یکن لکم دین

 بلند تا بقیامت ز نینوای من است

 

برای ز ساحت من ننگ بیعت و ذلت

 حریر عز شرافت به تن قبای من است

 

مرام من همه آزادگی و آزادیست

 علو همت و مردانگی ندای من است

 

بیفکنند بدوشم قبای آزادی

 چه غم خورم که دمی خاک و خون ردای من است

 

ز فیض عشق من آزاده مرد تاریخم

 نگاهدار من آن یار با وفای من است

 

بزخم های دلم بوسه میزند پیکان

 طبیب دشمن و در تیروی دوای من است

 

به زندگان خود ناشناس و بدبینم

 که مرگ زندگی و عزت آشنای من است

 

بگوش جان شنوم نغمههای هادی را

 هر آنچه بشنوم آن وصف ماجرای من است

http://nikfetrat.blogfa.com/منبع؛