در مدح  امام زمان(عج)/از حاج غلامرضاسازگار

سیری کنم در شهر دل تا بنگرم جای تو را

سر بر کشم از آسمان بوسم کف پای تو را

اشکی به چشمم کن عطا تا شویمش از هر خطا

شاید ببینم لحظه ای رخسار زیبای تو را

عمری به صحرای جنون از دل خورد پیوسته خون

عاقل اگر بیند دمی روی دل آرای تو را

از کاسه بیرونش کشم یکباره در خونش کشم

چشمی که می خواهد ز من غیر از تماشای تو را

این در خیال وصل حور آن در تمنّای جنان

من از تو ای آرام جان دارم تمنّای تو را

قلب خرد را می درم هوش از دو صد لیلی برم

یک شب اگر مجنون شوم مجنون صحرای تو را

دل را به دستش می دهم جان را فدایش می کنم

بادار به گوشم آورد یک لحظه آوای تو را

روزی که درس عاشقی در مکتبت آموختم

دیدم ندیدم در الف جز قدّ و بالای تو را

گر دیده ام مایل به تو نادیده دادم دل به تو

زیرا که پیش از دیدنم دیدم تجلاّی تو را

«میثم» گرفتار تو شد ناقابلی یار تو شد

چون قطره کردم انتخاب آغوش دریای تو را


ازسایت نخل میثم

در مدح  امام زمان(عج)/از استادعابد


ای قامتت به گلشن توحید سرو ناز

عنوان آدمی ز تو شایان امتیاز

كویت حریم كعبه ی دلهای عاشقان

رخساره ات به اهل صفا قبله ی نماز

كوتاه باد از كرم و لطف ایزدی

دستی كه جز به ذیل عطایت شود دراز

در مخزن جمال، تو والاترین گهر

در نسخه ی كمال، تو زیباترین فراز

ای مه چرا ز پرده نیایی دمی برون

كز كاینات جمله نیاز است و از تو ناز

ای سرّ حق بیا و تو خود كشف راز كن

ذكر تو می رود همه در حلقه های راز

خورشید فرش راه تو انوار خود كند

مهتاب بر حریم تو ساید رخ نیاز

گل آیتی ز حسن تو با روی دلفریب

بلبل كند حدیث تو با صوت دلنواز

ای آفتاب برج ولا وقت آن نشد

كانوار خود عیان كنی از مشرق حجاز

ما دست بر دعا و ندانیم كی دهد

ایزد ظهور جلوه ی ذات تو را جواز

تنها نه زیب طاق مطرّز فروغ توست

ای عارض تو گلشن فردوس را طراز

ای صبح روشن ازلی كو دمیدنت

مهجور را كم است صبوری و شب دراز

هر كس سراغ حسن تو جوید ز همدمی

گل از نوای بلبل و عارف ز شور ساز

بخرام با رخ چو گل اندر چمن دمی

تا آیدت هزار چمن گل به پیشواز

ای هر چه پاكی از تو بیا تا به مقدمت

ریزند جان وسر همه یاران پاكباز

ای نفخه ی نسیم الهی عنایتی

كآید لوای قسط و عدالت به اهتزاز

فیضی رسد گر از كرم لایزالیت

خشكد به كشتزار حقیقت بُنِ مجاز

بر هر چه مستمند، امیدیّ و ملتجا

بر هر كه دردمند، طبیبی و چاره ساز

در جستجوی جلوه ی ماه جمال تو

بس دیده ها سپهر كند از ستاره باز

صافی دلان مشرب فیّاض معرفت

از هر چه غیر عشق تو، جویند احتزاز

"عابد" گر انتظار سحر میبری چو شمع

هر شب به یاد او همه می سوز و می گداز

 

درباره حضرت علی (ع)از کلامی زنجانی

 

زبانی که برذکر وا می شود

ستایشگر مرتضی می شود

اگر بنده بیگانه شد با همه

به عشق علی آشنا می شود

دل افتاد اگر بر کمند علی

ز زنجیر ذلت رها می شود

علی در حرم پا به عالم نهاد

ورا کعبه مولد سرا می شود

حیات علی خاطرات صفاست

که گاهی مسرت فزا می شود

ز لوح لطایف حدیثی شنو

چو گویم گل عشق وا می شود

ندانم کی افتاده این اتفاق

که یاد آور مامضی می شود

عمر بود و بوبکر و مولا علی

که گاه این تقارن به جا می شود

علی در وسط آن دو همراه وی

گل اندر میان با صفا می شود

علی قامتی داشت کوته ولی

بلندی به همت سزا می شود

عمر گفت به خنده یا مرتضی

ببین خلق خیره به ما می شود

لنائیم و تو نون مابین ما

که کوتاه نون لنا می شود

علی با تبسم بدادش جواب

سخن یابن خطاب ادا می شود

یکی گفتی و حال بشنو یکی

زباندر دهان گه بلا می شود

سه حرف لنائیم گر ما سه تن

لنا لیک بی نون فنا می شود

اگر من نباشم شما نیستید

که بی نون لنا شکل لا می شود

علی نون نوراست و قاف قلم

به نون و قلم حق بنا می شود

علی بای بسم الله مصحف است

از کاخ ایمان بنا می شود

علی گر به موسی نگاهی کند

به دستش عصا اژدها می شود

علی نوح را می رهاند ز موج

علی خضر را رهنما می شود

قدکوتهش را مبین قدر بین

قدچرخ پیشش دو تا می شود

علی قهرمان حسین پرور است

کزو شور نهضت به پا می شود

علی قامتش را به عباسداد

که قد قامت کربلا می شود

ازدیوان اشعارحاج ولی الله کلامی زنجانی

 

یک شـمع دارد عـارفـان آنهم علی مرتضاست/ ازسیدحسن خوشزاد

 

 

یک قـبله دارد عاشـقـان آنـهم علی مرتضاست
یک شـمع دارد عـارفـان آنهم علی مرتضاست

یک جلوه دارد این جهان آنهم علی مرتضاست
یک روح دارد شــیعـیان آنهم علی مرتضاست

یک راه دارد رهـــروان آنهم علی مرتضاست
یک نابغه دارد زمان آنهم علی مرتضاست

قدسی شجر نیکو ثمر والا گهر صاحب نظر
فرخنده فر بهجت اثر احمد سیر قرص قمر

هم دادور هم دادگر قدرت قدر فخر بشر
هم نامور هم تاجور هم صاحب تیغ دو سر

بر خرمن هر خیره سر ریزد ز تیغ خود شرر
یک یل فقط دارد یلان آنهم علی مرتضاست

شمس الضحی بدر الدجی میر هدی نور خدا
هم مقتدا هم رهنما هم ابتدا هم انتها

هم دلربا هم دلگشا خیبر گشا مشکل گشا
هم بی ریا هم با صفا هم با حیا هم با وفا

هم کیمیا رمز دوا سر شفا راز بقا
یک راز دارد قدسیان آنهم علی مرتضاست

هم با حسـب هم با نسـب هم بوالعجب کنـزادب
هم منتخب هم منتصب هم منتجب محبوب ربّ

دوراز طرب درتاب و تب صدها دعا در زیرلب
فیض رجب فخر عرب باذکر رب هر نیمه شب

بـهــر یـتیمـان عـرب مـی برد او نـان و رطـب
یک یار دارد بیکسان آنهم علی مرتضاست

لشکر ازو خیبر ازو سنگر ازو کشور ازو
محشر ازو کیفر ازو باور ازو داور ازو

زمزم ازو تسنسم ازو کوثر ازو ساغر ازو
مسجد ازو محراب ازو طاعت او منبر ازو

بوی خوش گلزارها مجمر ازو عنبر ازو
یک تاج گل دارد شهان آنهم علی مرتضاست

بی مثل در روی زمین پیرایه ی عرش برین
شاگرد ختم المرسلین استاد بر روح الامین

بنت اسد را نازنین ناز آفرین راز آفرین
عرش متین و آهنین حصن حصین یعسوب دین

شد قبله ی اهل یقین مولا امیر المومنین
یک میر دارد مومنان آنهم علی مرتضاست

سیر الی الله راه او روشن دل آگاه او
قران کتاب الله او ایمان تجلیگاه او

خندق نمایشگاه او بنگر به عز و جاه او
کعبه ولادتگاه او مسجد شهادتگاه او

عشاق خاطر خواه او شاگرد دانشگاه او
یک پیر دارد ملک جان آنهم علی مرتضاست

او قاسم النار است و بس حق را طرفدار است و بس
او محرم یار است و بس آگه ز اسرار است و بس

تنها علمدار است و بس سالار و سردار است و بس
او خصم اشرار است و بس او مرد پیکار است و بس

مظلوم ادوار است و بس محروم اعصار است و بس
یک سرو دار بوستان آنهم علی مرتضاست

نام علی پیرایه ام حب علی سرمایه ام
من تاجری پر مایه ام با عرشیان هم پایه ام

ای خاکیان افلاکیان من با علی همسایه ام
خوش زاد دارد یک نشان آنهم علی مرتضا

 

درباره حضرت علی (ع) از سیدحسن خوشزاد

 

الا انسان زمان کوچ باشد

عبادت بی ولایت پوچ باشد

هزاران شب اگر شب زنده داری

بجز راه علی راهی نداری

علی در دهر فرماندار عشق است

علی در بحر سکاندار عشق است

اگر کوهی و گر کاهی تباهی

و گر فرزانه ای فانوس راهی

اگر خواهی که از کوثر بنوشی

لباس معرفت باید بپوشی

علی انگیزه ایجاد هستی است

علی معنای حق و حق پرستی است

دم جانبخش عیسی ازعلی بود

عصای دست موسی از علی بود

علی نوح نبی را داد رس شد

خلیل الله را فریاد رس شد

شب معراج آن آیت علی بود

نبی را یار و هم صحبت  علی بود

نبی راز دل خود با علی گفت

خدا هم با پیمبر یا علی گفت

علی اولی و مولا و ولی بود

بلی زیباتر از یوسف علی بود

علی گویان عالم جمله مستند

تمام انبیا هم شیعه هستند

در این میخانه جاهل جا ندارد

علی المرتضا همتا ندارد

علی گفتن دلیل رهنور دیست

علی گفتن کمال راد مر دیست

حسو دان قدر مولا را نداند

ملائک در صفوف شیعیانند

علی و فاطمه قندیل نورند

بحمد اله حسودان جمله کورند

علی و فاطمه یک قبله هستند

صفا و صافی یک دجله هستند

علی و فاطمه یک روح هستند

ولی از جسم وجان مجرح هستند

اگر مولای دل را دست بستند

و گر بال و پر بسمل شکستند

ولی صدیقه را پهلو شکستند

بجرم یا علی یا هو شکستند

تشیع بهترین فرهنگ دنیاست

ملائک آدمیت عشق مولاست

محبت در رگ و در پوست دارم

علی را از ازل من دوست دارم

اگر خوش زاد شعرت دلنشین است

ز الطاف امیر المومنین است

اشعاری در وصف امیرالمومنین علی(ع) از علی نظمی تبریزی

آيت حق

به حيرتم كه چه وصفي كنم به شان علي
كه عرش و فرش بود جمله مدح خوان علي
نه من كه طبع هزاران چو من فرو ماند
ز برشمردن اوصاف بي كران علي
علو قدر همين بس بود كه در دو جهان
عليست آل محمد محمد آل علي
اگر متاع دو عالم به دست من باشد
فداي نام علي مي كنم به جان علي
به آستين سعادت كجا رسد دستش
كسي كه چهره نسايد بر آستان علي
بساط گلشن جنت به ديگران بخشم
اگر گلي به كف آرم ز بوستان علي
به پادشاهي عالم فرو نيارد سر
هر آن گدا كه بود ريزه خوار خوان علي
ز نقد هر دو جهان تا كه بي نياز شوي
به جوي گوهري از گنج شايگان علي
به راه علم و عمل پيشتاز امت بود
كسي نبود درين عرصه همعنان علي
بر آشيانه ي باغ جهان از آن ننشست
كه بر فراز فلك بود آشيان علي
جهان و جيفه ي او را به نيم جو نخريد
كسي نداد طلاق جهان بسان علي
دلا ز آتش دوزخ كسي بود ايمن
كه دوستدار علي گشت و دودمان علي
اگر تو نيز چو من بنده ي گنهكاري
بجو شفاعت فردا ز خاندان علي
علي كه آيت حق بود حق بود همه را
فروغ و فخر فروشند پيروان علي
چو (نظمي ) ار همه عالم شود مديحه سراي

مديحه يي نسرايد كسي به شان علي .

***

دارم دِلَکی که بنده ی کوی علی است
روی دل او همیشه بر سوی علی است
هر چند هزار رو سیاهی دارد
می نازد از اینکه منقبت گوی علی است

من شیفته ی علی شدم شیدا نیز
پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز
این پایه مرا بس است و بالاترازین
امروز طلب نمی کنم فردا نیز

«نظمی» به ولایتت تمامی خوش باش
خوش باش قبول خاص و عامی خوش باش
گر شاهی هفت کشور از تست مناز
ور بر در ِ مرتضی غلامی خوش باش

تا حبّ علی و آل او یافته ایم
کام دل خویش مو به مو یافته ایم
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم

از دین نبی شکفته جان و دل من
با مهر علی سرشته آب و گل من
گر مهر علی به جان نمی ورزیدم
در دست چه بود از جهان حاصل من

«نظمی» نفسی مباش بی یاد علی
گوش دل خویش پرکن از نادعلی
در هر دو جهان اگر سعادت طلبی
دامان علی بگیر و اولاد علی

سر دفتر عالم معانی است علی
وابسته ی اسرار نهانی است علی
نه اهل زمین که آسمانی است علی
فی الجمله بهشت جاودانی است علی

شایسته ترین مرد خدا بود علی
در شأن نزول هل اتی بود علی
هرگز به علی خدا نمی باید گفت
لیک آینه ی خدا نما بود علی

بنیان کـَن ِ منکر و مناهی است علی
رونق ده دین و دین پناهی است علی
در دامنش آویز که در هر دو جهان
سرچشمه ی رحمت الهی است علی

آن گفت به قرب حق مباهی است علی
وین گفت که سایه ی الهی است علی
از «نظمی» ناتمام پرسیدم گفت
چون رحمت حق نامتناهی است علی
                                 (نظمی تبریزی) 
 



از؛http://www.alinazmi.blogfa.com


مرثیه امام حسن عسگری علیه السلام /سید رضا موید



پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش
پسری اشک فشان است به حال پدرش

پدری جام شهادت به لبش بوسه زده
پسری سوخته از داغ مصیبت جگرش

پسری را که بود نبض دو عالم در دست
شاهد داغ پدر آه و دل و چشم ترش

حسن العسکری از زهر جفا می سوزد
حجةابن الحسن از غم شده گریان به برش

چار ساله پسری مانده و صد ها دشمن
که خداوند نگه دارد و از هر خطرش

دشمن افکنده زپا نخل امامت را باز
کند اندیشه به نابودی یکتا ثمرش

خانه را که عدو دست به غارت زده است
اتش ظلم بر افروخته از بام و درش

آه از آن روز که شد غیبت مهدی آغاز
 غیبتی را که بود خون شهیدان اثرش

آنکه امروز جهان زنده و قائم از اوست

بار الها که مؤید نفتد از نظرش


از پایگاه شعر مذهبی رضیع الحسین


نوحه شهادت حضرت زهرا   از مرحوم رضا صراف تبریزی

چون محبت بزمی خلوتدیر عماوغلێ یا علی

گل ائدک صحبت غنیمتدور عماوغلێ یا علی

بیر دقیقه قوْیمادیم عالمده قلبین شاد اوْلا

درد و محنتدن مبارک خاطرون آزاد اوْلا

چوْخ اذیتلر سنه وئردیم ائوون آباد اوْلا

ایندی وقت رفع زحمتدور عماوغلێ یا علی

       
دویمادێم بۇ عالم الفتده سندن آغلارام

قبرده هم ائیلرم شوریله شیون آغلارام

آغلاما مندن سورا سن آغلاسان من آغلارام

باخمارام فردوس جنتدور عماوغلێ یا علی

       
دوْققۇز ایل اوْلدۇم بۇ دولتخانهده همسر سنه

متّصل وئردیم بۇ دوْققۇز ایلده درد سر سنه

ایندی گل اگلن باشێم اۆستۆنده سرتاسر سنه

عرض ائدیم نئچه وصیّتدور عماوغلێ یا علی

       
اوّلا عرضیم بۇدۇر اؤلسم اگر بۇ گۆنده من

اؤز الینلن وئر گئجه غسلیم، گئجه ائیله کفن

ویرسا ال تابۇتیمه بیگانه راضی اوْلما سن

روحیمه آرتوق اذیّتدیر عماوغلێ یا علی

       
ثانیا مندن سوْرا ای خسرو گردون مدار

عورت آلسان بیر نجیبه عورت ائیله اختیار

غم گۆنی تا زینب و کلثومه اوْلسۇن غمگسار

ائیلسون هر نوع حرمتدور عماوغلێ یا علی

       
بیرده قلبون مجتبی دن اینجیه هر آن سنین

گئچ حسینیم جانینه من جانۇا قربان سنین

قوْیما غم چکسون خصوصا جان حسینون جان سنون

چون او جدیندن امانتدور عماوغلێ یا علی


من بۇنۇن چوْخ زحمتین چکدیم نه آسان بسلدیم

پرورش وئردیم گۆل اۆسته طرفه ریحان بسلدیم

سسله ینده جان دمنده جان دئدیم جان بسلدیم

چون جفاسی جانه منّتدیر عماوغلێ یا علی

       
بۇ حسینی کیم سنه تاپشێردێم ایندی رو به رو

دقّتیلن باخ نئجه وئرسم ائله آللام گرو

باش بدنده، بارماق الده، ال بیلکده مو به مو

گؤر هامێ عضوین سلامتدور عماوغلێ یا علی

       
چوخ مکدّر اوْلسا وار بۇ سؤزده درد سر یئری

یاخشێ باخ سالێمدو برگ گۆل تک آخر هر یئری

نه باشێندا وار قیلیج نه سینهده خنجر یئری

نه بدن یکسر جراحتدی عماوغلێ یا علی

       
نور دیدهمدور حسین باعثدی چون گؤز یاشیمه

من گؤزۆمدن سالمامێش سن تاپشێر آل هاشمه
      
وای او گوندن کیم گورم باشین کول اولسون باشیمه
      
ایستی کۆللــر اۆسته راحتدور عماوغلێ یا علی

       
عاشق جانبازدور گیرم حسینیم یوخ سؤزۆم

من ده نقد عشقی خرج ائتمکده صرّافم اؤزۆم

بیر بدن دؤرت مین یارا لاکن نئجه گؤرسۆن گؤزۆم

گؤر بۇ انصاف و مروتدور عماوغلێ یا علی

منکران قتل زهرا گوش گوش /از حاج غلامرضاسازگار(میثم)


منکران قتل زهرا گوش گوش 
حامیان قاتل زهرا خموش 
قتل دخت مصطفی افسانه نیست 
قصه شمع و گل و پروانه نیست 
آتش افروزی به بیت بوتراب 
پیش ما روشن تر است از آفتاب 
دارم از اهل تسنن چل سند 
چل سند جمله صحیح و مستند 
که فلانی گفت با حبل المتین 
نفس پیغمبر امیرالمؤمنین  
کای علی بیرون بیا از خانه باز 
بر خلیفه دست بیعت کن دراز 
گر ز خانه پای نگذاری برون 
ور نیایی جانب مسجد کنون 
به خداوندی که جان داد و تنم 
خانه را با اهلش آتش می زنم 
پاسخش گفتا یکی در آن میان 
با چه جرأت از تو سر زد این بیان 
هیچ می دانی که در این انجمن 
زینبش است و حسین است و حسن 
گفت حتی با حسین و با حسن 
بایدم این خانه را آتش زدن 
او برون استاده مولا در درون 
او قسم خورد و علی نامد برون 
چون علی بیرون نیامد لاجرم 
دود آتش رفت بالا زان حرم 
از هجوم دشمنان در باز شد 
حمله بر بیت الولا آغاز شد 
حال می پرسم که آیا فاطمه  
بی تفاوت بود در بین همه؟ 
نیست هرگز یک مسلمان باورش 
فاطمه غافل شود از شوهرش 
بین دشمن یار را تنها نهد 
بهر حفظ جان علی را وانهد 
او از اول پشت در استاده بود 
بر دفاع شیر حق آماده بود 
دید دشمن گشته زهرا سدّ راه 
تازیانه رفت بالا آه آه 
سدّ راه خویش را برداشتند 
پای در بیت خدا بگذاشتند 
داشت زهرا  دامن حیدر به دست 
زان غلاف تیغ دستش را شکست 
"میثم" اینجا دیده را خونبار کن 
باز هم این بیت را تکرار کن 
قتل ناموس خدا افسانه نیست 
قصه شمع و گل و پروانه نیست 


از دیوان اشعار فاطمیه

درباره حضرت فاطمه زهرا  از سیدحسن خوشزاد

اي بقيع نيمه شبي قهر آميز

شد بهار گل حيدر پاييز

 

چه كنم سينه پر از درد شده

باغ سر سبز علي زرد شده

 

يار از ديده نهان است نهان

چه كنم با دل و چشم نگران

 

چه كنم يار مرا خاك ربود

همه ي دلخوشيم فاطمه بود

 

غم او كوه غمي ساخت مرا

مرگ او از نفس انداخت مرا

 

دهر بي فاطمه زندان من است

فاطمه روح من وجان من است

 

جز غم و غصه ي من هيچ نديد

سالها فاطمه ام رنج كشيد

 

ياد آن پنجه و دستاس به خير

ياد آن گرمي واحساس به خير

 

ياد آن روز كه در پاي تنور

مهربان همسر من داشت حضور

 

واي بي حوصله هستم چه كنم

فاطمه رفته ز دستم چه كنم

 

صبح تابندگيم با او رفت

لذت زندگيم با او رفت

 

راز بالندگيم زهرا بود

نمك زندگيم زهرا بود

 

اين كه اينگونه به خواب ناز است

ازلي فلسفه ي اعجاز است

 

دستهايي كه گرفتش علني

پدرش بود رسول مدني

 

او به من آينه را صاف سپرد

چه كنم ميخ بر آن آينه خورد

 

پايه ي خانه ي دل كرد نشست

خصم دون آينه ي وحي شكست

 

اي بقيع خانه و خلوتگه راز

هيجده ساله گلم را بنواز

 

صورت فاطمه و بستر خاك

خاكها باد به فرق افلاك

 

جاي آن است مباهات كني

ناز چندان به سماوات كني

 

اين كه بگرفته مكان در گل و خشت

هست گنجينه اي از هشت بهشت

 

او مرا قوت دل ميبخشيد

گرچه ميسوخت ولي ميخنديد

 

هر تبسم كه نثارم ميكرد

گره اي باز ز كارم ميكرد

 

هرچه يا فاطمه ميگويم من

سخني نشنوم از يار كهن

 

فاطمه رفت و ز جان سيرم كرد

عمر كوتاه گلم پيرم كرد

 

من كه با گريه تكلم كردم

اي بقيع فاطمه را گم كردم

 

بعد زهرا تو بگو سنگ لحد

چه كسي حرف مرا ميشنود

 

من كه با غصه قرين خواهم شد

بعد او خانه نشين خواهم شد

 

فاطمه ديده چو از دنيا بست

شيشه ي صبر يدالله شكست

 

شعر خوشزاد تسلاي دل است

گرچه از فاطمه رويش خجل است

درباره حضرت فاطمه زهرا(س) از سیدحسن خوشزاد


در روز سخت یار علی بود فاطمه
پیوسته در کنار علی بود فاطمه

دشمن شعار زشت به لب داشت، در عوض
زیباترین شعار علی بود فاطمه

یزدان به افتخار علی در گشوده بود
بنگر که افتخار علی بود فاطمه

دست خداست دست علی دست از او مدار
الحق که دستیار علی بود فاطمه

دنیا به پیش چشم علی ارزشی نداشت
دنیای انحصار علی بود فاطمه

هر جا جهاد بود علی بود و ذوالفقار
گریان در انتظار علی بود فاطمه

پائیز بود و سینه پر درد و برگ زرد
اندر خزان، بهار علی بود فاطمه

آری دیار یار دیاری غریبه بود
آشفتۀ دیار علی بود فاطمه

آری علی امام ولایت مدار بود
چون زهره در مدار علی بود فاطمه

با این که زندگی همه آلام و رنج بود
آرامش و قرار علی بود فاطمه

مشکل گشای خلق به مشکل فتاده بود
مشکل گشای کار علی بود فاطمه

یک لحظه بر سران سقیفه امان نداد
القصّه دادیار علی بود فاطمه

زهرا چو رفت شیشۀ عمر علی شکست
بازوی اقتدار علی بود فاطمه

بی فاطمه سرای علی را صفا نبود
فانوس شام تار علی بود فاطمه

مسمار، خون فاطمه می ریخت پشت در
ناموس زخم دار علی بود فاطمه

(خوشزاد) بر شفاعتش امیدوار باش!
امید روزگار علی بود فاطمه

حضرت زهرا / غفاري اردبيلي

سنگ ، کاری را که با آئینه کرد

میخ  در   آن کار را با سینه کرد

سینه دفتر شد قلم مسمار در

منتشر  شد  داستانی   معتبر

صد هزار افسوس زهرا خسته بود

دست  حیدر  را  پیمبر   بسته بود

دست  خیبر گیر او گر باز بود

سر ز نامردان یثرب می ربود

گر پیمبر دست او را می گسست

گردن  نحس عمر را می شکست

درباره حضرت فاطمه زهرا(س) از سیدرضاموید

چون خدا خلقت صدیقه کبری میکرد

صورت عصمت خود را متجلی میکرد.

 

تا علی آیت عظمی نبود بی همتا

ذات حق خلقت صدیقه کبری میکرد

 

ازدواج علی و فاطمه با آن برکات

چشمه ای بود که پیوند دو دریا میکرد

 

رازی از اعظم اسماء و صفات خود را

با یکایک صفت فاطمه معنا میکرد

 

ذا ت زهرا به امم نیست کسی مانندش

نور زهرا ز رسل حل معما میکرد

 

مصحف او که امامان همه را در بر بود

رازهایی است که روح القدس انشاء میکرد

 

فضۀ خادمه اش مرتبۀ مریم داشت

قنبر خانۀ او کار مسیحا میکرد

 

در حضورش همه هستی به رکوعند از آنک

فخر از سجدۀ او حی تعالی میکرد

 

ز چه عالم نشود مجری فرمودۀ او

کآنچه میخواست خدا فاطمه اجرا میکرد

 

اول خاتمۀ هر سفری پیغمبر

عزم دیدار حرمخانۀ زهرا میکرد

 

باز میشد در جنات خدا بر رویش

تا در خانه به روی پدرش وا میکرد

 

مرتضی چشم خدا بود خدا را می دید

هر زمان بر رخ زهراش تماشا میکرد

 

گر نمیرفت برون حضرت حوا ز بهشت

وندر آن تا به ابد سیر چو حورا میکرد

 

بیش از این قدر که از همسری آدم داشت

نیست معلوم دگر مرتبه پیدا میکرد

 

لیک از آن روز که جبریل امین در بر عرش

مدحت فاطمه تقریر به حوا میکرد

 

گندمی خورده و آمد به جهان چون در دل

خواهش مادری حضرت زهرا میکرد

 

ترک اولی اگر این فایده را در بر داشت

کاش آدم همه دم ترک ز اولی میکرد

 

توبه اش تا که نیامیخت به نام زهرا

بود بی فایده هر چند خدایا میکرد

 

کی روا بود که سیلی خورد از نا محرم

آنکه مخفی رخش از دیدۀ اعمی میکرد

 

فدک از آن نبی بود و به زهرا بخشید

گر چه دشمن شرر افروخته حاشا میکرد

 

باغ در آتش و گل پرپر و بشکسته نهال

باغبان مهر به لب داشت تماشا میکرد

 

در چنان صحنۀ حساس پی حفظ امام

بهترین کار همان بود که زهرا میکرد

 

خوشترین لحظۀ ایام "مؤید" آن بود

که مدیح علی و فاطمه انشاء میکرد

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه / ازحاج غلامرضا سازگار(میثم)

 دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه

 قلب من و محبت و مهر و ولای فاطمه

طبع من و قصیده مدح و ثنای فاطمه

جرم من و شفاعت روز جزای فاطمه

به بذل دست فاطمه به خاک پای فاطمه

منم گدای فاطمه منم گدای فاطمه

رشته مهر فاطمه سوی خدا کشد مرا

دل بولاش داده ام تا به کجا کشد مرا

گر به زمین زند مرا ور به سما کشد مرا

درد اگر عطا کند یا به بلا کشد مرا

پای برون نمی نهم ، از سر کوی فاطمه

وانشود لبم مگر ، به گفتوگوی فاطمه

مهر و محبتش بود طینت من سرشت من

ز دوستیش آبرو داده به روی زشت من

روضه بی چراغ او مینوی من بهشت من

شکرخدا که گشته این قسمتوسرنوشت من

سنگ محبت ورا بر سر و سینه می زنم

به یاد خاک قبر او داد مدینه می زنم

مرغک طبع من شده طوطی او هزار او

کبوتر دلم زند پر به سوی مزار او

قلب شکسته ام بود در همه حال ، زار او

شفا گرفت چشم من زخاک ره گذار او

خانه کوچکش بود کعبه آرزوی من

از آن خوشم که فضه اش نظر کند به سوی من

من رشته چادرش اگر به دست انبیا رسد

 شعار فخر انبیا به عرش کبریا رسد

از لب جانفزاش اگر زمزمه دعا رسد

جان زنوای گرم او به جسم مصطفی رسد

کسی که قدر و هل اتی گفته خدا به صف او

کجا قصیده های من بود رسا ، به وصف او

فاطمه ای که مصطفی خوانده به رتبه مادرش

 به احترام می کند قیام در برابرش

به دست و سینه و جبین بوسه زند مکررش

بوی بهشت یافته از دم روح پرورش

مادح او کسی به جز خدا شود ، نمی شود

حق سخن به مدح او ادا شود ، نمی شود

منم که مهر داغ او نقش گرفته بر دلم

سرشته با ولایتش دست حق از ازل گِلم

اوست که هست تا ابد گره گشای مشکلم

 زشعله محبتش داده ضیا به محفلم

درآیم از دری دگر گر از دری براندم

 نمی روم زکوی او چه راندم چه خواندم

عصمت داوری نبود اگر نبود فاطمه

جنت و کوثری نبود اگر نبود فاطمه

هیچ پیمبری نبود اگر نبود فاطمه

احمد و حیدری نبود اگر نبود فاطمه

آنچه که آفریده حق بوده برای فاطمه

گفت از آن سبب نبی من به فدای فاطمه

کسی که در کتاب خود ثنای او خدا کند

کسی که پیش پای او قیام مصطفی کند

پیرهن عروسی اش به سائلی عطا کند

کسی که خاک فضه اش دوای دردها کند

چگونه رد کند زخود مریض دردمند را

مریض دردمند را فقیر مستمند را

به پیش بحر جود او محیط کمتر از نمی

گدای کوی خویش را اگر عطا کند کمی

همان عطای اندکش فزون بود زعالمی

مرا چه غم اگر خدا به مهر او دهد غمی

دل بولاش بسته ام در آرزو نشسته ام

تیر غمش مگر رسد به سینه شکسته ام

ای که به قلب عالمی نقش گرفته داغ تو

 ای که پریده مرغ دل از همه سو سراغ تو

میوه معرفت خورد روح الامین ز باغ تو

نور دهد به دیده ها تربت بی چراغ تو

قسم به قبر مخفی ات ، قسم به خاک تربتت

خون ، دل پاره پاره ام ، گشته به یاد غربتت

کاش به جای مشعلی سوزم در کنار تو

کاش چو اشک زائری افتم بر مزار تو

کاش چو قلب مرتضی بودم داغدار تو

کاش به جای محسنت سازم جان نثار تو

فیض زیارت تو را همیشه آرزو کنم

تربت مخفی تو را به اشک شست و شو کنم

ای که خزان شد از ستم بهار زندگانی ات

گشته خمیده سرو قد به موسم جوانی ات

مدینه بعد مصطفی ندیده شادمانی ات

قسم به عمر کوته و به رنج جاودانی ات

عنایتی عنایتی « میثم » دل شکسته ام

رو به سوی تو کرده ام دل به غم تو بسته ام

 

چشمه ی خون/ از حبیب ا... چایچیان(حسان)


از بسکه خورد بربدنش نیزه و خدنگ
شد پیکرش شکفته چو گلهای سرخ رنگ

از تیر غم چو ابر بهار آسمان گرفت
باران خون بگلشن او داد آب و رنگ

هر دم به یک طرف بدنش داشت گردشی
تاچرخ بر نشانه زند تیر بی درنگ

می جست راه ترک قفس مرغ جان او
تیر بلا ز بسکه نمود آشیانه تنگ

لبریز شد چو از بدنش چشمه های خون
برگرد او بچید فلک ظالمانه سنگ

پوشیده شد عذار حسین از غبار خون
آئینه جمال خدائی گرفت زنگ

قرآنیان به پیکر قرآن کشیده تیغ
اسلامیان گرفته عجب شیوة فرنگ

دشمن در انتظار و مهیای غارت است
تاگوشوار و معجری آرد مگر به چنگ

بر شد حرم ز غلغلة وا محمدا
شد هم صدا بزینب غمدیده طبل جنگ

طبع حسان چگونه دهد شرح ماجرا
اینجا که پای فکر سبک سیر گشته لنگ

قتلگاه / از کلامی زنجانی

چوله طوفان دوشدي،حسين آتدان دوشدي
بو مقتل اطرافين،دولانما زينب
دينه ايواي قارداش،خيامه گئت بير باش
گلر ايندي قاتل،دايانما زينب

قان آخور آلنيمدان،دگوب بيرداش الان
گوزوم گورمور زينب،باخام اوضاعه
قره يللر اسدي،حسينون بيكسدي
سينم اوسته قاتل،چيخار الساعه
دئنن آل طه،دئسونلر يا زهرا
ئوزون اول سسلن،اوتانما زينب

حاليما چوخ باخما،قانيم زلفه ياخما
باشون گوزله آچما،باخور نامحرم
نه علمداريم وار،نه ده غمخواريم وار
اوياندامشك آغلور،بوياندا پرچم
باجي امنيت يوخ،بولاردا غيرت يوخ
آتيللار داش تئز گيت،يوبانما زينب

من اوشاهم باجي،قاندي باشيم تاجي
خيام اجلاليم،يانار چوللرده
باشا سن سال قاره،توسل قيل ياره
منيم قانلي باشيم،قالار اللرده
گلر ايندي جلاد،ايدر طوفان بيداد
اقلا سن قانه،بويانما زينب

منيم عباسيم يوخ،علمداريم سن سن
هواداريم سن سن،باجي صبر ايله
اوخياندا باشيم،جدالرده قرآن
سنه جانيم قربان،باجي صبر ايله
هارا گئتسم مهمان،باجيم چيخماز ياددان
داليمجا سرگردان،دولانما زينب

دوشه جاق غارتده،بلالره باشون
باجيم سيل گوز ياشون،منيم غمخواريم
آليشاندا خيمه،وفا رختين سويما
مواظب اول قويما،يانا بيماريم
بالالاره تاپشور،اوزاق گزسون اوتدان
همان اوتدا گوزله سن يانما زينب

گوردی قدسیان جان ویرور حسین/ از سیدرضا حسینی

گوردی قدسیان جان ویرور حسین، گیزل‌نیر نفس تازه قان گلیر
العطش دیور شاه مشرقین اوخ ویران گیدور داش ویران گلور

گوردی قدسیان جان ویرور حسین، گیزل‌نیر نفس تازه قان گلیر
العطش دیور شاه مشرقین اوخ ویران گیدور داش ویران گلور
دسته دسته نیزه وران گئدیر، ائیله‌ییب هجوم اوخ آتان گلیر
 
بیر نفر دیمور بو کومکسیزی بیر بئله جماعـ‌ت نــد‌ن ویرور
نه گناهی وار بو اوغولسوزون ، اشقییای  دور و زمن ویرور
قربتا" الـی‌الله خیالـی وار، هر گلــ‌ن ویرور هـر گئــدن ویرور
العطش دیور شاه مشرقیین، اوخ ویران گئدیر، داش وران گلیر
 
بیـر سپهــریـدی قانلی پیکــر‌ی، وار یـارالاریلـه کـواکبــی
بیر یارالی قیرخ مین نفر قوشون، گر بو  مطلبین وار تناسبی
ویرمــاق اوستــه وحشی عر‌بلرین، بیربیرینـه واردور تعاقبی
ویرموری امـان قوم کوفییان، حرم‌له گئد‌نده سنان گلیر
 
شام وکوفه‌نین قان توکنلری  دور و برده چون حلقه‌ی  نگین
بیر یارالینین  دوره‌سین آلیب، دیلده  اوقتلو، الده تیغ کین
بو  هجومه وسعت ویریر مگر، قطعه قطعه بیر جسم  ناز‌نین
علتی بودور منتظر دوروب، شامییان گئد‌یر، کوفییان گلیر
 
جدّی خاتم‌الانبیا ائد‌ر، باشی اوسته قرآن تلاو‌تی
نه فلک ده افلاکییان گورور، کربلاده برپا قیامتی
رسمدیر کی اوغلی اولنلره، هر گلن وئریر باش سلامتی
وئرمگه تسلّی پیمبره، خلدییان گئدیر، قدسییان گلیر
 
فاطمه آچیب باشینی گلیر، اوغلونون سیله قانلی گوز یاشین
قتلگهده امّا دورانموری، چون گورور کسیر شمر اوغول باشین
خیمدنده  زلفین یوزه سالیب، گورمه‌گه گلیر باجی قارداشین
قتلگهده وار چوخ گلیب گئد‌ن، زلف آچان گئدیر، باش آچان گلیر
 
فاطمه قیزی زینبین آلیب، دوره‌سین بلا مثل  دایره
وامحمدا دیلده گه قاچار، قارداشی حسین جان ویر‌ن یره
گه گلیر خیام امامته ، خیردا قیزلارا  تسلیت وئره
گئتم‌گی حزین، گلمگی غمین، باغری قان گئدیر، خونفشان گلیر
 
خیمه لر‌د‌ن علیا مکرمه، قتلگاهه بیر باش اولور روان
باشدا اللـری، یوزده زوفلری، روحی مضطرب، جسمی ناتوان
قارداشا حمایت  اید‌نمیری، امر ایدیر قییت شاه  انس و جان
سرزنان قویور خیمه‌گاهه یوز، ناتوان گئدیر، سرز‌نان گلیر
 
مختلف خیالیله چوخلارێ ، ائیلیری تر‌دد او مقتله
قبض روحه عزرائیل آختاریر، سالیم عضوینی سالماغا اله
زینبی گلیر جانفشانلیقا ، کسمه‌گه باشین شمر و حرمله
عرصه  قیامتدی قتلگه، جانفشان گئدیر، جانستان گلیر
 
 وار حسین عزاخانه‌سینده چوخ، شوکت و جلال، عز‌ت و شر‌ف
ظلمدیر حسینی اوز عمرینی، اوزگه یئرده هر کس ائده تلف
باطنن ملکل‌ر  نزول ائد‌ر، کسب فیضه بو بزمه صف ‌به صف
ظاهر‌ن گوره‌ر بوردا  اگلشن ، روضه‌خوان گئدیر، نوحه‌خوان گلیر


نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح/ از مرحوم کریم صافی

بو نه عالمدور ندن بو حاله قالدون ذوالجناح

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


کاکل و یالون ندن آغشته ی خون ایتمیسن

چشمه ی چشمون بسان رود جیحون ایتموسن

قرخادین پرده نشین لیلانی مجنون ایتمیسن

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


اوزگه بیر حالیله سن ای بادپیما گلموسن

گوزده یاش دلده نوای واحسینا گلموسن

هانسی دسته ایچره قویدون شاهی تنها گلموسن

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


بو نچه ساعتده نچه یول او شاه تاجدار

خیمیه گلدی دوباره قیلدی عزم کارزار

گلمیوب علت ندور بو دفعه باشیندا نه وار

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


آرتیرور بو حالتون قلبیمده هرآن اضطراب

نه قرار و هوش وار نه صبر و طاقت وار نه تاب

اوز یرینده نه جلو نه ترک زین وار نه رکاب

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


من دوتوم نه احترام حق دی نه مهمانیدی

نه آناسی فاطمه نه زاده ی عمرانیدی

دی گوروم سو ویردیلر آخر بابام عطشانیدی

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


اولما جسمین پایمال تیغ و پیکان گورموسن

پیکر مجروحینی مصباح میدان گورموسن

اوز گوزونله سن مگر آلقانه غلطان گورموسن

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


خوش سسون بیر آن ویروردی آل طاهایه نوید

چون امید وصلیله مسروریدی هر ناامید

یوخسا بو دفعه ایدوبلر شاهیده دشمن شهید

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


ای آدی وحشی اوزی انسان کیمی احبابه رام

انتظارون چوخ چکر دیله سنون اهل خیام

بولمورم نولموش گلوبسن بیله برگشته لجام

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح


آغلا فریاد ایله صافی گلمسون هرگز عجب

اولدی بو شیرین کلامه شور گوزیاشین سبب

دی دیسونله اهل عاشورا بو ذکری روز و شب

نیلدون بی کس بابامی هاردا سالدون ذوالجناح

 

اتمام حجت امام حسین(ع) در روز عاشورا از مرحوم ذهنی زاده و تائب

ای جماعت اهل عزت میل ذلت ایلمز               
آل  هاشم  زاده   سفیانه   بیعت ایلمز
                                      
ئولماقا خلق اولموش اولاد بشر تقدیردن          
مرگ ال چکمز گریبان جوان و پیردن
مرد استقبال ایدر مرگی دم شمشیردی          
اولماسا قتل و شهادت مرگه رغبت ایلمز

مرگدن نامرد عالمده هراس و باک ایدر   
مرد اولان قتل وشهات اوسته سینه چاک ایدر
آنینا ذلت توزی قونسا قانیله پاک  ایدر    
لمحه ای  بو  واجب  فوری ده  غفلت   ایلمز

بیز بنی هاشم دوشن گوندن یراوزره سایه میز 
باغلیوب شمشیربندیله قماطی دایه  میز
زین اشهب مهدیمیز خود و زره پیرایه میز 
جز رسوم جنگ هیچ بازی ده شرکت  ایلمز

بیز بنی هاشم که فخریه سیادتدور بیزه      
اولیندن  دینه  قربان اولماق  عادتدور بیزه
سروریت عالمه ذ اتی شرافتدور   بیزه       
بیزلره   اللهدن   اوزگه   سروریت  ایلمز

هر حمیده بیر صفاته اول و آخر بیزوخ          
هر خبائثدن  یگانه  طیب و طاهر بیزوخ
لا جرم هر جلوه گهده باطن و ظاهر بیزوخ        
بیز تجلی ایتمه ساق جلوه حقیقت ایلمز

قطره شیری که بیز میل ایلروخ پستاندن          
گوهر  سطوتدی  بیر دریای  بی پایاندن
چشمه دور جاری دل اوسته دیندن ایماندن         
کیم  دیر  بو  تربیت  ترفیع  رتبت ایلمز

هاشمی دور هاشمی خرد ایستوراولسون یا کبار  
خواه پیر سالخورده خواه طفل شیرخوار
هر بیری دعوا گونی مردانه مرد کارزار          
دشمنیله دولسا دنیا خوف و وحشت ایلمز

من حسین ابن علی ابن ابیطالب  اگر             
ایستسم  بیر  لمحه  ده  ای  فرقه  بیداد گر
آتش قهریم سیزی بالمره یاندیرماز مگر        
رحمیمیزدن  قهریمیز  هر چند سبقت  ایلمز

مرد قطعه قطعه دوغرانسادم شمشیریله        
سینه سی مخزن کیمی دولسا خدنگ و تیریله
دست خالی پنجه در پنجه آچاگر شیریله           
شیوه    نامردلردن   استعانت        ایلمز


ایتمه سم بو یولدا ترک سر مرامه یتمرم          
ساربانه  ویر  مال  بیعت  یزیده   ویرمرم
شامه ده  گتسه  باشیم ذلتله شامه گتمرم         
بو عقیدمده  منی  بیر کس ملامت   ایلمز

مرده ننگین زندگی بیر وصله  ناجور دور  
سرخ رودین اوسته ئولماق زنده لیق مشهوردور
بو منیم آختاردیقیم قان صحنه لی عاشوردور   
بو حسین  غوغای  عاشوراده غفلت  ایلمز

شافع یوم جزایم  ای گروه  بی تمیز              
غیظیله آلسام اله  بو گونده  گر شمشیر تیز
ایلرم بر پا بو چولده شور یوم رستخیز           
یوخسا  شوریم بو  بیاباندا    قیامت  ایلمز

قوم نوحی بولون دریا یاران موسی منم          
داره گیتماقدان هراسه دوشمین عیس  منم
آلماقا بدعت قاباقین باش ویرن یحیی منم        
بو  حسین  باشدان  گچر تقبیل بدعت ایلمز

تابع اولماز رکن دین اسلامدن  بیگانیه          
اگمیوب  هرگز  باش اگمز نفس عالی دانیه
ایلمز  جان  جهان  بیعت  یزید   جانیه           
اهل  علیین   دنی   طبعه   اطاعت   ایلمز

من هامی صدق و صفاده مصطفایه وارثم        
هم   حیا  و  شرمده  خیرالنسایه   وارثم
دینه   قربانم   علی المرتضایه      وارثم        
بنده حق غیر دین بیر اوزگه صحبت ایلمز

خضر  مسعوده  دلیل  آب  حیوانم  اوزوم        
چشمه  آب حیاتم  گر چه عطشانم  اوزوم
سو کنارینده سوسوز جانانه قربانم اوزوم        
دینه  قربان  اولمین   درک  سعادت ایلمز

تشنه  کامم  من اوزوم  لعل لبیم آب حیات         
وصل  یاره  تشنیم  نه  تشنه  آب  فرات
قانیمه غرق اولام اسلامه اهلینه ویرم نجات      
مسلمین  آزاد  اولا  فکر  اسارت   ایلمز

باخمیون بی یاورم ای اشقیای  کین شعار      
اوغلی قارداشی ئولن بیر بی کسم دل داغدار
ایستسم قیلام هامی نیروزی یکسر تارومار      
کس  قباقیمده  دایانماز  استقامت   ایلمز

آل هاشم  که  هوای  دینیله  پر  شوردی        
سعیی وار  ترویج  دینه  هر قدر مقدوردی
دین یولوندا ئولسه احیای بشر منظوردی       
هر قدر رنج و بلا  گورسه  شکایت  ایلمز

( ذهنی زاده) باشلادی اوز زینت دیواننی        
گیتدی تکمیل ایتمدی اشعارینین نقصانینی
ایلدی تعقیب اونون(تائب)گوزل عنوانینی       
خامه سی فکر ایتمدی یاخشی کتابت ایلمز

(تائبا)ذهنی یازان سوزلر اولار سوزلر گوزی 
سن یازانمازسان او شیرین دل یازان شیرین سوزی
سن سوزون یاز دوز سالارسوزصاحبی حتمااوزی  
کیم  دیر  اوندا  سوزون  کسب  حلاوت ایلمز

وقت ظهر اولوب یئتیشدی عمریمون زوالی زینب/مرحوم حاج عبدالرحیم شباهنگ متخلص به ( هندی )


وقت ظهر اولوب یئتیشدی عمریمون زوالی زینب
دور ایاقه گیت خیامـه ای باشی بلالی زینب

شـرط اوّل وفــادور ماسـوانی گـوزدن آتماق
باش ویروب سرِ سِنانه حق یولوندا باش اوجاتماق
هل عشقه خوشدی بیله ایستی قوملار اوسته یاتماق
گیچمیشم بوباش و جاندان مست عشق اولالی زینب

گلشـن وفـاده سینـم رنگرنگ گل آچوبدور
مین دیلیله زخم جسمیم شرح حاله دل آچوبدور
قلبیمی دَلوب گیچوب اوخ باب درد دل آچوبدور
وار یارام سیزیلدیاندا اوزگه بیر مَقالی زینب

قسمـت ایئتدیلر بلانی بیله دوشدی طرح قسمت
اوچ‌گون اوچ گیجه چکوم من ایستی قوملار اوسته زحمت
سـن منیـم حرملریمـدن بیر دقیقـه ایئتمـه غفلت
ییق باشوا وار باشوندا قِرخه‌دین عزالی زینب

من بویانمشام بـو قانه باری سن بویانما باجی
چوخ یانوب یانقلی قلبون بیر علاوه یانما باجی
قالدی باشسیز اهل‌بیتیم دورما گیئت دایانما باجی
قویما چولّلرده داغیلسون قارداشون عیالی زینب

ایمدی باش آچوب حرملر تا جانیندا جان وار آغلار
دیلده نغمــۀ حسینـی متّصـل سیزیلـدار آغلار
سنکه گلمیسن سکینه‌م ساکت اولماز آغلار آغلار
ضعف ایدوب دوشر نفسدن گُل کیمی سارالی زینب

گیـت اسیرلیـق لبـاسین اهل‌بیتیمه گییندیر
ناقیــه اوزون اولاری استـراحتیلـه مینـدیر
خورداجا اوشاقلاریمی چوخ محبّتیله دیندیر
سالگلن منیم باشیم تک باشه مین خیالی زینب

باجی بیله یولما زلفون غم بساطین ایمدی قورما
وار هواده چوخ حرارت بوگون ایستی سینده دورما
گیئت من اولمِیونجه هرگز گل یوزیوه سیلی وورما
وورما سیلی ایئتمه نیلی سن او رنگ آلی زینب

باشیم اوسته آچما باشون دور و برده واردی دشمن
یامنیم گوزومی باغلا گورمیوم باجی سنی من
یا یانیمدا وورما باخما بـو یارالی جسمیمه سن
گورمیوم سنون او حالون گورمه‌سن بوحالی زینب

موج بحر خونِ جسمیم تا آشوبدی باشدان آغلا
سنده بیر دقیقه چکمه اَل بو قانلو باشدان آغلا
تا منیم جانیمدا جان‌وار آغلاسان یاواشدان آغلا
دؤزمرم سسون ایئشیتسه کوفه‌نون رِجالی زینب

بو بلالی باشیمون چون باشه یتمیوب بلاسی
شمر الینده خنجریله وار بیر اوزگه ماجراسی
باشیمی کسر یانوندا یوخ او ظالمون حیاسی
بیحیانی سینم اوسته گورمه‌سن حیالی زینب

گیت دیزون قوجاقلا اگلش وئرمه حالتیوه تغییر
اوندا که باشیم کسیلدی باشه یئتدی امر تقدیر
سسلرم جـدا باشندا من اوجا سسیله تکبیر
اوندادور تدارکون گور شامه کربلالی زینب

آخرین لحظات امام از مرحوم ذهنی زاده


شه   دین  با تن مجروح  و  رخ   خون  آلود

تا  فتاد  از  فرسش سجده ی شکری  بنمود

حاصل عمر من این سجده و این طاعت بود

شرف  مرد  به  جود  است و  کرامت بسجود

هر  که  این  هر دو ندارد عدمش به ز  وجود


داشتم هر چه سر و دست نمودم شاباش

تا شد این قتلگهم بستر خون کاخ فراش

بهر این  سلطنت  عاریه  تا  چند  تلاش

ای که در نعمت و نازی به جهان غرّه مباش

که محال است در این مرحله امکان خلود


دست شستیم ز آلودگی جاه و جلال

ز غم  افسر   و   دیهیم سپه فارغ بال

هست شاهیّ وگدائی جهان خواب و خیال

ای که در شدّت فقری و پریشانی حال

صبر کن این دو سه روزه به سر آید معدود


گرم آبی به وضو نیست خوشا خون گلو

مفتی  عشق  بخون  داده  فتاوای  وضو

بدر دوست نمایم به چنین حالی رو

از سری تا به ثریّا به عبودیت او

همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود

قتلگاه / ازمرحوم کریم صافی


اچدی چو شاه تشنه لبان قان دولان گوزین
آچدی چو شاه تشنه لبان قان دولان گوزین
یاددان چخاتدی زینبی گورجاق اوزی اوزین

سویلوب آنام باجی یتوب عمریم تمامه گیت
من که گیدنمرم، قییدوب سن خیامه گیت

صیّاد مرگ مندن اوتور یولدا تور قوروب
سالسون بودور خیالی حسینون او دامه گیت

گلدون گوزومی باغلیه سن جان ویرن زمان
بو زحمتی قویوب باجی زهرا آنامه گیت

من بو یولون مسافریم تیز گیدم گرک
سنده گوروب تدارکیوی شهر شامه گیت

مرهم پذیر چون دگور بو یاره لر باجی
یتمز نه قدری مرهم اولا التیامه گیت

هنگام درد دل دگی، یاندیرما قلبیمی
دشمنلریم باخور داخی گلمه کلامه گیت

گیت یغ باشیوا جمع ایله بی کس عیالیمی
بو باره ده سن ایلماقا اهتمامه گیت

دشمن من اُلّم ایمدی سویار اهل بیتیمی
آل هر نه واردی ویرماقا قوم لِئامه گیت

شامه چکر عیالیمی مندن صورا عدو
بیر کاروانی سالماقا نظم و نظامه گیت

بو گوزیاشون یارالاریما سوزش آرتیرور
چوخ آغلاما یارالیم آخِر، خیامه گیت

ایمدی گلور کسور باشیمی قاتلیم باجی
دورسان اولور که نقص یته احترامه گیت

قویماز سویار لباسیمی بو قوم کفر و کین
اگنیمده پیرهن قالا، باشدا عمامه گیت

مندن ال اوز گله، سنه من قارداش اولمارام
قارداش اوغول دیماقلیقا اوغلوم امامه گیت

قبر حسین شوقینی سال باشه «صافیا»
زینُ العبایه ذوقیله سن اعتلامه گیت


درباره امام رضا(ع) ازسید حمیدرضا برقعی

 

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس


ای ایدن خراسانی کربلا هر غمه رضا یا ابالحسن /سیدرضا حسینی  (سعدی زمان}


ای ایدن خراسانی کربلا هر غمه رضا یا ابالحسن
جدی تک قوری یرده جان ویرن قبریوه فدا یا ابالحسن

سیزوسوز آفرینندیه اولان آفرینش عالمه غرض
جوهر وجود اهل عالمه هر ایکی جهان نوروزه عَرَض
رشک خلد اعلی ضریحیوی گر بهشتیله ایلسم عوض
غبن دور منه بو معامله قیلام ادعا یا ابالحسن

بیر امیدیله دوتموشام سنون ای کرامتین کانی دامنون
ال گوتورمرم ایتمسن کرم ال منیم اماندور اتک سنون
آستانون ایله وسیعدور اولمیوبدی مایوس دشمنون
نا امید اولا بو محبّلر گور اولور روا یا ابالحسن

آستانوزه یوز قویار سیزون آرزوسینون گلشنی سولان
ذیل لطفوزه اعتصام ایدر قلبی غصه دن قانیله دولان
باب رحمتوزدن گورونمیوب سیّدی سیزون ناامید اولان
ایلیوب سیزی حیّ لم یزل معدن عطا یا ابالحسن

ای هامی ایاقدان دوشنلرین دستگیری یا ثامن الحجج
سایه عنایتده ساخلا بو مستجیری یا ثامن الحجج
قوماز آستاندان کریملر کلب پیری یا ثامن الحجج
بیر قوجا قولام باشیم اوسته سال سایه ی هما یا ابالحسن

خانه زاد بیر مادحم سیزه درگهونده بیر کمترین غلام
نیلیوم که مولامه عاشقم گرچه من سیه روی بیر قولام
درد عشق ایاقدان سالوب منی گَلمیشم طبیبیم دوا آلام
جرمدور مگر عاشق اولسا گر شاهه بیر گدا یا ابالحسن

وار مگر گدانون تناسبی سن کیمی جلالتلی شاهیله
گل دیسن گلر گیت دیسن گیدر دل شکسته حال تباهیله
جانیوه قسم ایله سن منه بیر نظاره نیمه نگاهیله
هر ایکی جهان دردیمه منیم ایلر اکتفا یا ابالحسن

سن یترسن اوچ یرده دادینه قبریوی زیارت ایدنلرین
بیر هامی دوراندا مزاریدن بارماقی دوداقیندا دلغمین
بیرده پخش اولاندا عمللرین نامه سی که بیر وقتدور چتین
بیر لَدَی الصِّراط اللرین دوتوب ایلسن رها یا ابالحسن

سگّیزیمجی شرطی موحّدین سنسن ای هامی عالمه رجا
من غریب و بی یار و یاورم یوخ منه اولان کیمسه ملتجا
بو غریبه بیر لطفیله نظر ایلسن اگر چوخ اولور به جا
ای غریق بحر مصائبه یار و ناخدا یا ابالحسن

ای غزال وحشی دلین بُلن من اسیر آلام و بی کسم
یوخ دلیم ایدم دردیمی بیان قویما سندن امیدیمی کَسَم
ویرّم ای امید جهانیان فاطمه آنان حقینه قسم
سن آقالیقون ایله باخما وار منده چوخ خطا یا ابالحسن

قاره پوش ایدوبلر ضریحیوی چون شهادتوندور سنون شها
وا رضا سسی شهری دولدوروب مشهدی دوتوب شیون و نوا
شیعه لر وورور باشه آغلوری کربلا بساطی اولوب به پا
طوس اولوب بو داد و نوائیله دشت نینوا یا ابالحسن

میهماندی بو سعدیّ زمان اوز قوناقیوه بیر نوازش ایت
بو یوزی قرا نوکرونله گَل مهریله عطوفتله سازش ایت
من حسینیم مادحم سیزه منکر و نکیره سفارش ایت
ایتمسونله مدّاح حضرتون قهریله ندا یا ابالحسن

درباره امام رضا(ع) ازحاج غلامرضا سازگار

یکی عجوزه اعمی به شهر نیشابور
که چشم بسته همی کرده سیر عالم نور

به چشم سر جلو پای خویش نادیده
بچشم دل همه جا جلوة خدا دیده

گرفته روح خدایی و از خودی رسته
گشوده چشم بمحبوب و از جهان بسته

مدام داشت بدل آرزو بصبح و مساء
که در مدینه رود خدمت امام رضاa

نه خرج راه که سوی مدینه رو آرد
نه پای آن که طریق حجاز بسپارد

گذشت تا که یکی روز دید آن دلخون
تمام مرد و زن از شهر می‌روند برون

صدای نعرة تکبیر رفته بر افلاک
یکی به عرش پریده، یکی فتاده بخاک

سؤال کرد مگر صبح محشر آمده است
و یا به صحنة محشر پیمبر آمده است

چه روی داده؟ که مردم شدند غرق سرور
چرا فتاده تلاطم به شهر نیشابور؟

یکی به پاسخ او گفت، پیرزن تبریک
امام هشتمت آید سوی وطن تبریک

فروغ دیدة زهرا و مرتضی آید
گل ریاض نبی حضرت رضا آید

بگریه گفت که من دردمند و اعمایم
چسان بدیدن آن حجّت خدا آیم

غرض، تمامی مردم به جانب صحرا
شدند در پی دیدار یوسف زهراd

که گَرد موکب آن مقتدا نمایان شد
نقاب بسته جمال خدا نمایان شد

هنوز طلعت او در نقاب بد مستور
که خواست نغمة لا حول ز اهل نیشابور

یکی، به نعرة تکبیر لعل لب بگشاد
یکی، ز شدّت اشک روان به دریا زد

همه سرشک محبّت به خاک افشاندند
همه به حال تضرع امام را خواندند

که ای امام خدا وجهة پیمبر خو
عنایتی کن، بر دوستان حدیث بگو

امام از دو لب جانفزا گهر افشاند
بدان صفت که شنیدی حدیث سلسله خواند

حدیث سلسله چون خواند آن ولّی ودود
بشرطها و انامِن شُروُطِها فرمود

پس از نوشتن متن حدیث بآن شور
نهاد پای عنایت بخاک نیشابور

به التماس همه در حضور آن مولا
که ای ولّی خدا نِه قَدم به خانه ما

امام گفت همین ناقه‌ام که ره پیماست
به هر کجا که نشنید، مکان من آنجاست

گذشت ناقه ز هر جای، چه بلند چه پست
کنار خانة آن پیرزن رسید و نشست

زدند حلقه بدر، کای عجوزه در بگشا
در از ادب بسوی دولت سحر بگشا

فروغ بخت دمیده به آشیانة تو
عزیز فاطمه شد میهمان خانة تو

چو آن سعیده در خانه را زهم بگشاد
بخاک مقدم آن حجّت خدا افتاد

که ای امام به یمن تو غرق در نورم
هزار حیف که از فیض دیدنت کورم

بمن نگاه بده تا کنم تماشایت
فدای مقدم والا و قد و بالایت

امام چشم و را از کرم شفا بخشید
سپس به کلبه ویرانه‌اش صفا بخشید

سه روز، خانه او قبله گاه مردم بود
که میهمان عزیزش امام هشتم بود

چو خواست کوچ کند ز آن مکان امام همام
بخاک کرد نهان چند دانة بادام

که دانه‌ها به همان لحظه، سبز و رعنا شد
ز فیض دست ولایت، درخت زیبا شد

امام عزم سفر چون از آن دیار نمود
بر آن درخت، دل آن عجوزه خوش می‌بود

دلش چو تنگ ز هجر رخ رضا می‌شد
تسلی دلش آن نخل با صفا می‌شد

لبش به دیدن هر شاخه، پر تبسّم بود
که طرفه معجزه‌ای از امام هشتم بود

طلوع صبحگهی تازه بود کو ناگاه
بر آن درخت بیاد امام کرد نگاه

که شاخه‌هاش همه خشک و برگها شده زرد
کشید نالة جانسوز از دل پردرد

کز این درخت چرا برگ زرد می‌بارد
خدا امام مرا از بلا نگهدارد

چه روی داده؟ که این نخل سبز خشکیده
مگر امام عزیزم مصیبتی دیده؟

نشسته بود به حسرت که ناگه از همه جا
شنید نالة جانسوز یا امام رضا

ز جای جست سراسیمه سوی کوچه دوید
ز آه و ناله و فریاد محشری را دید

چه دید؟ دید همه خاک غم بسر ریزند
رضا رضا بلب و اشک از بصر ریزند

یکی سرود: که دیدی امام را کشتند؟
عزیز حضرت خیرالانام را کشتند

یکی به ناله صدا زد که بود خون جگرش
یکی به گریه یگفتا: یتیم شد پسرش

از این خبر نه دل پیرزن، که عالم سوختَ
شراره‌ای زد و هستی چو قلب «میثم» سوخت


ازسایت نخل میثم

دامن آلوده و بار گناه آورده ام /حاج غلامرضا سازگار ( میثم)

دامن آلوده و بار گناه آورده ام
گر چه آهی در بساطم نیست آه آورده ام

هر که بودم هر که هستم با کسی مربوط نیست
بر امام مهربان خود پناه آورده ام

هر که آرد تحفه ای در محضر مولای خود
من دو دست خالی و کوه گناه آورده ام

در کرم شه را گدا باید گدا را نیز شاه
من گدا دست گدایی سوی شاه آورده ام

بر کبوترهای صحنت هدیه ی ناقابلی است
گندم اشکی که در این بارگاه آورده ام

ناله ام در سینه، اشگم در بصر، سوزم به دل
نامه ای چون دود آه خود سیاه آورده ام

نی عجل با کوه عصیان عفو، نازم را کشد
رو به سوی مظهر عفو اله آورده ام

ذرّه بودم زائر شمس الشّموسم کرده اند
قطره ای بودم به این دریا پناه آورده ام

گر چه هستم قطره ای ناچیز، یک دریای اشک
هدیه بر مولای خود روحی فداه آورده ام

هر فقیری هست دست خالیش سرمایه اش
من فقیرم دست خالی را گواه آورده ام

«میثما» مولا اگر پُرسد چه آوردی بگو
سر به خاک زائرت از گرد راه آورده ام

ااز سایت نخل میثم

مناجات با امام رضا(ع) /شهید غلامعلی رجبی

قربون کبوترای حرمت

قربون این همه لطف و کرمت

از روزی که با تو آشنا شدم

مورد مرحمت خدا شدم

گفته ایی هر کی بیاد به پا بوسم

تو گرفتاری بدادش میرسم

منم امروز به زیارت اومدم

به امیدی در خونه ات اومدم

گفته ایی هر کی بیاد به دیدنم

من میام سه جا بهش سر میزنم

توی قبرم رضا جون منتظرم

که بزاری کف پاتو رو سرم

از گناه بال و پرم سوخته شده

چشم من به حرمت دوخته شده

درباره امام رضا(ع) ازمحمد سهرابی

من با تو زندگی نکنم پیر می شوم
بی تو من از جوانی خود سیر می شوم

من در شعاع پرتو شمس الشموسیت
بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم

آیینه کاری حرمت ذره پروری است
من در رواق چشم تو تکثیر می شوم

در صحن کهنه سوی تو کردم نماز را
اینجاست آنکه لایق تکبیر می شوم

من در شمار سلسله راویان شدم
چون با حدیث سلسله زنجیر می شوم

من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند
دارم به پای خویش سرازیر می شوم

یک شب نشد که بیگنه آیم زیارتت
اما دوباره پیش تو تقدیر می شوم

وقتی که آه میکشم از پرده ی نیاز
بی پرده با تو صاحب تصویر می شوم

بیچاره من که نیست قلمدانم از طلا
هر چند با نگاه تو اکسیر می شوم

نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد
کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم؟

آن نامه ام که از سر تعجیل و اضطراب
بر بال کفتران تو تحریر می شوم

این رنگ طوسی از دل سرخم نمی رود
گرچه دورنگ،دور ز تزویر می شوم

برداشت سیل گریه بساط زیارتم
نم نم دوباره قابل تعمیر می شوم

حوض حیاط تو بدهد مرده را حیات
من نیز با تو عیسی تاثیر می شوم

وقت ورود در حرم تو هوایی ام
وقت خروج تازه زمین گیر می شوم

بادا شلوغ دور و برت کعبه ی عزیز
من حاجی توام که به تقصیر می شوم

یک روز اگر که زینت دیوار تو شوم
آیینه را گذاشته شمشیر می شوم

زبانحال حضرت رسول الله (ص) به حضرت زهرای مرضیه (س) در هنگام شهادت از مرحوم آقای حسین کهنمویی


آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه
بو یاخونلیقدا منه ملحق اولارسان فاطمه

حمد للَه باشه ویردیم نقشه ی آمالیمی
ایتدیم ایفای وظیفه روز و ماه و سالیمی
آغلاما جان اوستیم ایتمه پریشان حالیمی
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

سن بولورسن نه اذیّتلر ایدوب امّت منه
رنج و محنتدن خلاص اولدوم یتیشدیم ایمنه
آغلاما بوندان صورا آغلار قیزیم طاها سنه
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

دین و قرآنی مسلمانلار ایده لّر مبتذل
امر به معروف و نهی از منکره اولماز عمل
امّته اشرار اولار والی، یتر دینه خلل
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

آیریلان ساعت آتان بو عالم امکانیدن
شعریله تعریفین ایتمه گیچ بیله عنوانیدن
ذکر ایله «اِلّا رَسولٌ قَد خَلَت» قرآنیدن
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

بو وفاسیز امّتیم مندن صورا یولدان چخار
دین ایوین شورائیله سوری مسلمانلار یخار
هم سنی دشمن در و دیوار آراسندا سخار
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

مهبط وحی خدادور بو ایوین وار قیمتی
پیک حق اذن ایستدی سندن هماندور علّتی
امّتیم امّا مراعات ایلمز بو حرمتی
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

ای منه ریحانه ای باغ رسالتدن ثمر
چکدیقیم زحمتلری اوز امّتیم ایلر هدر
جِدّ و جهد ایله لّه بلکه قالمیه دیندن اثر
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

نعشیمی یرده قویالّار شورش و غوغائیله
غصب حقّ مرتضی تصویب اولار شورائیله
کشف اولار سرّ سقیفه خلقه عاشورائیله
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

بو جفا و ظلمیدن سرمشق آلار سفیانیان
کربلاده اُلدورر اوغلون حسینی شامیان
جسمینی اوراق ایدر قرآن کیمی قرآنیان
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

آغلاما اوغلون حسینه کربلاده آغلاسان
قتلگاهینده اونون گوزیاشلی سینه داغلاسان
عالم معناده قانلی گوزلرین سن باغلاسان
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه

«کهنموئی» جان ویرنده حضرت ختمی مآب
بو طریقیله قیزی زهرایه ایلردی خطاب
تیز منه ملحق اولارسان ایلمه چوخ اضطراب
آغلاما مندن صورا گل تک سولارسان فاطمه


مدح حضرت رسول اکرم از مرحوم استاد عابد

نُزهت خلد برین صفای محمّد (ص)
فیض جمال اللَهی لقای محمّد (ص)

كرد خداوندگار عالم و آدم
خلقت كون و مكان برای محمّد (ص)

در شب معراج، سِدره از سر اخلاص
بوسه ی تكریم زد به پای محمّد (ص)

دست عنایت ز جَیب لطف درآمد
شقّه گشا گشت از لوای محمّد (ص)

از همه ی كون و مكان كسی نشناسد
قدر محمّد به جز خدای محمّد (ص)

پرتو حق كرد در جهان متجلّی
آینه ی روی حق نمای محمّد (ص)

بدر ز حسرت شود هِلال كه خود را
حلقه كند بر در سرای محمّد (ص)

روز نشانی ز آفتاب جبینش
شب اثر از زلف مشكسای محمّد (ص)

مجد و جلال و وقار و شوكت و حشمت
یافته نشات ز كبریای محمّد (ص)

هر چه صدا، می شود خموش و نماند
در همه هستی به جز صدای محمّد (ص)

از همه ی انبیا قبای لَعَمرك
راست نه، جز به قدِّ رسای محمّد (ص)

رفت به راهی كه روح هم نتوانست
رفتن آن راه پا به پای محمّد (ص)

نغمه ی جاء الحق است صیت ظهورش
شور هُوَ ا... بود نوای محمّد (ص)

جز به حریمش جبین عجز نساید
هست "محمّد" بلی گدای محمّد (ص)