جلوه جمال/ شعراز شبخیز
اي نوگل باغ آ شنائي وي ذوق بهاركبريائي
آخرمه من بگو كجائي لبريز جهان ز رنگ و بويت
اما نبود خبر ز كويت
خون شد دل ما ز انتظارت تا كي به نيام ذوالفقارت
اذني بطلب زكردگارت از دولت عشق پرچم افراز
رسم ستم از جهان بر انداز
اي مظهر رحمت الهي شايان تو عزپادشاهي
در كون و مكان ، تو خود گواهي از كينه را ه فتنه پويان
اندر حق ما خداي جويان
اي حسن لطافت بهاران وي ذوق و صفاي آبشاران
اي ابركرم ، ببار باران در دشت وفا كه خشكسالي است
گلشن ز گل حضور خالي است
اي از همه رازها تو واقف گويي شده كيميا عواطف
آشفته چو طره ات طوايف افتاده به جان یكدگر بين
از دشمن و دوست ، خير و شر بين
عمري به ره تو چشم داريم هر شام و سحر در انتظاريم
با اين همه باز اميد واريم كز در ز سر وفا در آئي
اين عقده ما زدل گشائي
اي رنگ جهان ز آبرويت مه، بنده آفتاب رويت
بگشا ورق از كتاب رويت بنما به همه خط جلي را
آيينه صورت علي را
اي گلشن قدس بارگاهت مه شمع حريم خانقاهت
خورشيد خزيده در پناهت در سايه رحمت تو هستي
سر داده بيك پياله ، مستي
امروز صفاي جان توئي تو سر حلقه عارفان توئي تو
مقصود از اين جهان توئي تو عالم همه پيكر و تو روحي
در كشتي (كاف و نون ) تو نوحي
اي پايه عرش از توقائم محكوم اوامرت عوالم
مخدوم توئي و جمله خادم ملك و ملكوت مست نامت
شاهان جهان همه غلامت
يا وارث مظهر العجايب يا كاشف سر والغرائب
هر چند توئي ز ديده غايب اما همه جا عيان حضورت
پنهان نبود ظهور نورت
تا چند در آرزوي آن ، كو چون فاختگان زنيم كوكو
جانها به لب اندرين تكاپو اي جان بفداي خاكپايت
آخر بنما ، كجاست جايت
درجلو ه جمال تو چو خورشيد مارا نبود وليك آن ديد
ور نه همه جا تو را توان ديد گر ديده جان و دل بودباز
اي پرده نشين خلوت راز
اي وارث تاج آل ياسين وي والي ملك دين و آئين
سر در خط حكم تو قوانين امروز امير كايناتي
فردا تو سفينه نجاتي
ديدار جمال تو بهشت است حسنت مه كعبه و كنشت است
مدح تو زمن نه خوب ، زشت است از بنده عجب كه لب كند باز
در مدح تو اي شه سر افراز
هر چند كند تلاش و جهدي شب خيز كجا و مدح مهد ي ؟
اما چه كندكه كرده عهدي جز راه ولا رهي نپويد
اوصاف علي و آل گويد !
http://shabkhizegaramaleki.blogfa.com منبع؛