در جواني بي حسين احساس پيري ميكنم
بگذر از پيري كه احساس حقيري ميكنم

دولتِ عشقش بنازم با لباس نوكري
در سفارتخانه ي دلها سفيري ميكنم

من فقير اهلبيتم ليك كَشكولم پُر است
فخر بر تاج ِ شهان با اين فقيري ميكنم

گفت زاهد: از چه رو بر سينه محكم ميزني؟
گفتم از آئينه ي دل گَردگيري ميكنم

من اسير رشته ي زلف حسينم ، مدعي
ناز بر آزادگان با اين اسيري ميكنم

گر اميرالعاشقين اين عشق را امضاء كند
ميروم عرش و ملائك را اميري ميكنم

در حرم ناخوانده رفتم حضرت معشوق گفت

خود بيا، بي خود بيا مهمان پذيري ميكنم

 http://kalamizanjani.blogfa.com منبع؛