گفت شاهی که چنین غلغله ماتم از اوست
عرش وفرش ومه ومهروفلک اندرغم اوست
ناله عیسی بر سر زدن مریم از اوست
به جهان خرم ازآنم که جهان خرم ازاوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

هرکه خود رانکند از غم جانان کامل
بهر جان دادن شیرین نتوان شد قابل
کشته زآنم که بجز دوست ندارم قاتل
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست

گر بسر از همه چا خنجر وتیرش بارد
عاشق آن نیست که اوتیر چو گل ننگرد
باید اومحض رضا باشد وچان بسپارد
غم وشادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کین دم ازاوست

آچه درد از در این عرصه مرا درمان است
آنچه سخت است دراین عرصه مراآسان است
مگرم مقصد و مقصود بجز جانان است
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که بدین درهمه راپشت عبادت خم ازاوست

دست غم برشکند گر سر پیمانه عمر
هیچ غم نیست به آبادی ویرانه عمر
صافی سوزاند زشمعی پرپروانه عمر
سعدیا گر بکند سیل فناخانه عمر
دل قوی دارکه بنیاد بقا محکم ازاوست

منبع؛گجینه حسینی صافی جلذ اول انتشارات منشور تبریز