تو ای به حسن بی مثل فروغ كبریا حسن
تو ای به موج تیرگی چراغ رهنما حسن

ریاض قدس را گلی صفای آن حدایقی

به هر صفت به غیر حق به حق سزا و لایقی

حقیقت جهان تویی حقیقة الحقایقی

توئی امیر اتقیا خدیو ماسوا حسن

چراغ علم و شرع را ضیا توئی سنا توئی

به فطرت جهانیان وفا توئی صفا توئی

تجلی مرام حق ز خلق ماسوا توئی

جهان طفیل هستیت تو میر مقتدا حسن

بهار باغ دین توئی صفای شرع احمدی

فروغ ذات لم یزل چراغ نور سرمدی

عیان ز لمعه رخت شعاع نور ایزدی

ز جلوه تو منجلی جمال لایری حسن

توئی امام مفترض فروغ جلوه قِدَم

به درگه تو مفتقر علم كشان محتشم

توئی به اوج منزلت امیر كعبه و حرم

از آن بلامنازعی به مشعر و منا حسن

تو رونق عبادتی تو وجهه سیادتی

تو معنی ریاضتی تو لایق قیادتی

تو هیكل اطاعتی تو عزت شهادتی

به جز تو اینهمه كجا به كس بود سزا حسن

تو در ثبوت ذات حق چو دم زدی علم زدی

طریق عشق بود و دین به هر رهی قدم زدی

اساس كفر و فتنه را به حلم خود به هم زدی

كه آب حلم میكُشد شرار فتنه را حسن

منزه است از بیان مقام كبریائیت

به حیرت است عقل و جان ز قدرت خدائیت

وجوب طاعتت بود ثبوت پیشوائیت

كه بر جهانیان توئی امیر و پیشوا حسن

فلك به هر خدنگ كین نمود دل نشانه ات

ز غم فسرده كرد جان به هر ستم زمانه ات

فكند دام كینه را عدو به آشیانه ات

كه تنگدل كند تو را ز غیر و آشنا حسن

ز جور ناكسان، شنو حكایت برادرت

كه سیل خون روان كند به چهره دیده ترت

بهل بقیع را سپس به همرهیّ مادرت

به عرصه گاه كربلا بیا حسن بیا حسن