درباره حضرت فاطمه(س) ازسیدرضا حسینی(سعدی زمان)
مـن نمي گويم کـه ثـانـي زد بـه زهـرا تـازيـانـه
مـن همي گويم لـگـد شـد بـر وفات وي بـهـانـه
مـن نمي گويم بـه پشـت در چـه ظلمش وارد آمد
مـن همي گويم کـه پهـلو شـد شکست اندر ميانه
مـن نمي گويم جـنيـنش سقـط شـد از جـور ثاني
مـن همي گويم کـه بـي خـود گشـت آن درّ يگانه
مـن نمي گويم ز سـيـلي روي زهـرا نيلگون شد
مـن همي گويم بـبـابـش بـرد در صـورت نـشانـه
مـن نمي گويم زنـي مظلومـه چـون زهرا نباشـد
مـن همي گويم کـه زيـنـب يـادگـارش بـود يا نه ؟
آ
ري آري يـادگـاري بـــود زيــنـب ز آن بـلاکـش
جـسـم وي شـد نـيلـگون ، آخـر ز بـيـداد زمـانـه
مـن نمي گويم بـسـر مـعـجـر نبـودش روز غارت
مـن همي گويم کـه زلفـش بـود چـتـر خـسـروانه
مـن نـمـي گـويـم کــه رفــت از وي گـوشـواره
مـن همي گويم کـه يـغـمـا شـد هـمه زيـب زنـانـه
مـن نمي گويم کـه خـرگـاه جلالش سوخت اعداء
مـن همي گويم کـه شأد مـرغ حـرم بـي آشـيـانـه
مـن نمي گويم کـه گـردنـبـنـد او را بــرد خـولـي
مـن همي گويم کـشيـد آه جـگـر سـوزش زبـانـه
مـن نمي گويم کـه او در کـربلا مـجـروح گـرديد
مـن همي گويم کـه در تـن داشت جـاي تـازيانـه
مـن نمي گويم نــزد شانـه بگيـســو در حيـاتـش
من همي گويم به زلفش دست حسرت بود شانه
مـن نمي گويم که تا مردن نديدش کس فرحناک
مـن همي گويم کـه بودش نالـه هـاي عاشـقانـه
مـن نمي گويم کـه سعـدي زمـان باشـد حسينـي
مـن همي گويم کـه او عبـد است در اين آستانه
مـن همي گويم لـگـد شـد بـر وفات وي بـهـانـه
مـن نمي گويم بـه پشـت در چـه ظلمش وارد آمد
مـن همي گويم کـه پهـلو شـد شکست اندر ميانه
مـن نمي گويم جـنيـنش سقـط شـد از جـور ثاني
مـن همي گويم کـه بـي خـود گشـت آن درّ يگانه
مـن نمي گويم ز سـيـلي روي زهـرا نيلگون شد
مـن همي گويم بـبـابـش بـرد در صـورت نـشانـه
مـن نمي گويم زنـي مظلومـه چـون زهرا نباشـد
مـن همي گويم کـه زيـنـب يـادگـارش بـود يا نه ؟
آ
ري آري يـادگـاري بـــود زيــنـب ز آن بـلاکـش
جـسـم وي شـد نـيلـگون ، آخـر ز بـيـداد زمـانـه
مـن نمي گويم بـسـر مـعـجـر نبـودش روز غارت
مـن همي گويم کـه زلفـش بـود چـتـر خـسـروانه
مـن نـمـي گـويـم کــه رفــت از وي گـوشـواره
مـن همي گويم کـه يـغـمـا شـد هـمه زيـب زنـانـه
مـن نمي گويم کـه خـرگـاه جلالش سوخت اعداء
مـن همي گويم کـه شأد مـرغ حـرم بـي آشـيـانـه
مـن نمي گويم کـه گـردنـبـنـد او را بــرد خـولـي
مـن همي گويم کـشيـد آه جـگـر سـوزش زبـانـه
مـن نمي گويم کـه او در کـربلا مـجـروح گـرديد
مـن همي گويم کـه در تـن داشت جـاي تـازيانـه
مـن نمي گويم نــزد شانـه بگيـســو در حيـاتـش
من همي گويم به زلفش دست حسرت بود شانه
مـن نمي گويم که تا مردن نديدش کس فرحناک
مـن همي گويم کـه بودش نالـه هـاي عاشـقانـه
مـن نمي گويم کـه سعـدي زمـان باشـد حسينـي
مـن همي گويم کـه او عبـد است در اين آستانه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 3:47 توسط چاووش
|